آرزوهای بزرگ

پ.ن.1.دلم میخواست فقط یک روز صبح بتوانم تا 7 بخوابم...

پ.ن.2.کتاب جالبیه در زمینه نانو.دارم ترجمه اش میکنم ولی بعضی جاها مثلا مکانیک کوانتومش برام سنگینه.سر در نمیارم که تابع سای Ψ شرودینگر بالاخره چی رو به ما میده.تو رو خدا اگه سر در میارید به منم یاد بدید...

آرامش بعد از طوفان

زندگیم وارد مرحله تازه ای شده.مدتی که اینجا نمی نوشتم درگیر انجام چند پروژه بودم که منتظر جوابش هستم.بعلاوه ماشین رو عوض کردم.ترجمه یک کتاب رو شروع کردم و یک کار نیمه وقت هم بعنوان مسئول فنی داروخانه پیدا کردم.بجز اینها 18 کار انجام نشده دیگه دارم که باید در یکی دوماه آینده کلنگش رو بزنم.

به نظرتون میشه ماهی سیصد و ده ساعت کار کرد؟
امیدوارم بخاطر پول خودمو به کشتن ندم...

مااز ویران کردن می ترسیم.منظورم ویران کردن داشته هایمان است.کودکان برخلاف ما با همان سرعتی که می سازند با همان سرعت ساخته هایشان را ویران میکنند و از اینکار لذت میبرند.من فکر نمیکنم چنین خصلتی در حیوانات هم وجود داشته باشد.به نظر نمی رسد هیچوقت حیوانات لانه های خود را ویران کنند.
ویران کردن جسورانه چیزهایی که داریم جزئی از پروسه ساختن است....

میخواهم بخوابم...

دیشب یکی از بدترین کشیک های ماه اخیر رو گذروندم. تا صبح دو ساعت هم نخوابیدم... به محض اینکه چشمم گرم می شه مریض با کلید به شیشه میزنه.آخرین نفر ساعت شش بیدارم میکنه و دیگه نمیخوابم.صبح که خونه میرسم یک روانپریش به تمام معنا هستم!هر سه تا تلفن رو از پریز بیرون می کشم. در اتاقم رو قفل می کنم.تمام لباسهامو درمیارم (وقتی عصبی میشم اینکارو میکنم) و دراز میکشم. بدنم میلرزه....

این مصیبت شب به شکل دیگه ای تکرار میشه...سرو صدایی ازواحد بغل میاد که دیوانه ام میکنه.صدای آه و ناله های یک زن در حین ارگاسم که اعصابم رو توی مخلوط کن به هم میزنه تا کاملا هموژن بشه...

با این حساب دو روزه که آرزوی یک خواب درست و حسابی به دلم مونده....حالا من دو تا سوال دارم.چرا مریضها فکر نمیکنند که برای گرفتن یک داروی ساده سرماخوردگی نباید دکتر رو ساعت 4 صبح _اونهم با اون وضع فجیع_ از خواب بیدار کنن؟ و دیگه اینکه چرا دختر پسر هاییکه واحد بغل رو کرایه میکنن نمیفهمن که یک بدبخت روانپریش اونطرف دیوار دراز کشیده و صدای اونها رو در موقع سکس میشنوه و دندوناشو به هم فشار میده؟...
ساعت 3 س.میرم بخوابم.به این امید که تا الان تمومش کرده باشند...

پ.ن.1.چرا خوابم نمی بره؟
پ.ن.2.من حالم اصلا خوب نیست!

"دو چيز انتها ندارد. حماقت انسانها و پهنه‌‌ی کهکشانها. که البته در مورد کهکشانها مطمئن نيستم"
آلبرت انشتين

پ.ن. کلی حال کردم با این جمله.گرچه میدونم مال خودش نیست...

بیست سال دیگه صورتم پر از چین و چروک میشه.دیگه"مرد ها برای دیدنم سر برنمی گردانند" و دیگه توی عروسی ها نگاههای تحسین آمیز اطزافیان رو روی صورت و بدنم احساس نخواهم کرد.
اونروز چه چیزی هست که بهش مغرور باشم.میتونم فکر کنم که در هر صورت یک دکتر احتمالا پولدارم.احتمالا یک شغل خوب و یک خانواده مهربان.و همین.و بعد از مرگ همین رو هم نخواهم داشت....
بنابر این در زندگی چه چیزی اصیله؟
چی هست که میمونه؟
چه جوهری هست که همین الان هم در من وجود داره و بعد از مرگ تا ابد در کائنات باقی میمونه؟ جواب دادن به این سوال برای کسی که نخواد با مذهب خودش رو تخدیر کنه مشکله.خیلی اوقات به این سوال فکر میکنم و آخرین بارش دیروز توی مترو بود.فکر کردم انسان در صورتی میتونه جاودانه بشه که در طول حیاتش چیزی رو خلق کنه.شاید دراین صورت بتونه خودش رو در قالب آثاری که از خودش بجا گذاشته موندگار بکنه...
اینطوری در عین اینکه هیچ دلیلی برای پذیرفتن متافیزیک دست خودمون ندادیم قانون بقای انرژی رو هم نقض نمی کنیم...

پ.ن. نمیگم این است و جز این نیست..ولی اینهم یک احتماله.و من احتمالهای بالای 30% خودم رو که با دلایل دست و پا شکسته جور میکنم به "این است و جز این نیست "های مذهب ترجیح میدم...

Beirut


نمیخوام اغراق کرده باشم ولی واقعا زیبا ترین جایی بود که به عمرم دیدم...

Damascus


در واقع بيشتر براي اين اومدم اينجا كه بتونم بعد از دوساعت جرخيدن توي مغازه ها جند دقيقه اي بنشينم.اينجا نزديكترين كافي نت به هتله. بيرون هوا تقريبا خنكه.مردم توي هم مي لولند و صداي نانسي عجرم و امر دياب فضا رو بر كرده...مردم مهربون و خانومهاي محجبه خوشكل و خيابانهاي كثيفي داره. اينجا همه جيز ارزونه.بخصوص دارو.مردم اينجا رييس جمهورخوش تيبشون رو خيلي دوست دارند و بر خلاف ما به خاطر رييس جمهورشون احساس سر افكندكي نميكنند.اينجا اكر كسي حجاب رو قبول نداشته باشه با باتوم نمي زنندش و هركس ميتونه هر كس در بيان افكارش ازاده...

اعلامیه جهانی حقوق بشر(1948)

ماده سوم : هر كس حق زندگي ، آزادي و امنيت شخصي دارد .
ماده نهم : احدي را نمي توان خودسرانه توقيف ، حبس يا تبعيد نمود .
ماده نوزدهم : هر كس حق آزادي عقيده و بيان دارد و حق مزبور شامل آنست كه از داشت عقايد خود بيم و اضطرابي نداشته باشد و در كسب اطلاعات و افكار و در اخذ و انتشار آن به تمام وسايل ممكن و بدون ملاحظات مرزي آزاد باشد .

پزینت گرفتم و پشت شیشه ماشینم زدم تا اعلام کنم به عنوان یک شهروند حالم از این مملکت و این سیستم بگیر و ببند دیکتاتور مآب بهم میخوره...

از من بترسید!



شک ندارم که در یکی از زندگی های قبلی ام یک عنکبوت بیوه سیاه بوده ام.وگر نه این استعداد بی نظیر از کجا آمده که اینقدر معصوم و بی تفاوت و البته ناخواسته مردها را به وسط تار عنکبوت میکشانم و وقتی طعمه آنقدر نزدیک شد که دیگر راه برگشت نداشت نیش مرگبارم را میزنم. بعد عقب میرم و جان کندن قربانی خودم را تماشا میکنم....و جالب است که اشک هم میریزم و دلسوزی هم میکنم و از خودم متنفر هم میشوم. ولی چاره ای نیست. این نیش زدنها انگار جزء لاینفک طبیعت من شده اند....

en.wikipedia.org

اول فکر میکردم مطلب گذاشتن توی ویکی پدیا مثل پست گذاشتن توی بلاگره.می نویسی- پابلیش میکنی و اینا... ولی واقعا اینطور نیست. من دیروز تصمیم گرفتم یک صفحه به ویکی پدیا اضافه کنم.ترکیبی که روش کار کرده بودم رو سرچ کردم که چیزی پیدا نشد.بنابراین تصمیم گرفتم صفحه ای درست کنم که کوچک ولی از نظر فنی بی نقص باشه.برای اینکار مجبور شدم نزدیک چهار ساعت فقط بخونم.یک خصوصیت جالبی که در ویکی هست اینه که چیزی که اونجا مینویسی باید علمی باشه وگرنه خیلی راحت مطالبی که نوشتی دیلیت میشه. منظور از علمی بودن هم اینهاست که میگم:

  • مطالب باید قاعدتا رفرنس داشته باشن.رفرنس دهی هم به این صورته که توی خود متن بجای شماره رفرنس تگ رو وارد میکنی.بعد پایین متن جایی که رفرنسها رو مینویسی یک تگ دیگه میذاری.تگ های رفرنس رو از اینجا بردارید.برای هیدینگ ها هم باید از نوار ابزار استفاده کنید که کار باهاش خیلی راحته...
  • دوم اینکه صفحه ایکه درست میکنید باید حتما دسته بندی یاcategorize شده باشه. تمام صفحات ویکی از طرق همین کراس لینک ها و کاتگوریها با هم شبکه هستند.بنابر این شما هم باید توی صفحه تون بنویسید که مطلبتون در چه دسته ای جا میگیره. برای اینکار هم کافیه این تگ رو آخر نوشته تون بعد از رفرنس اضافه کنید.
    [[:Category:your category]]
    اگر اینکار رو نکنی اونها خودشون مطلبت رو جزء uncategorized pages دسته بندی میکنند و بعد از یک هفته هم دیلیتش میکنند.
  • برای اضافه کردن عکس باید از خود ویکی آپلود کنی که منوش سمت چپ صفحه ست.بعد توی نوار ابزار یکی از دو منوی embeded image یا insert a picture gallery رو انتخاب میکنی که یکسری تگهایی رو وارد صفحه میکنه. بجای کلمه image اسم عکس رو وارد میکنی.(تفاوت دو منو رو موقع کار متوجه میشی)یعنی بر خلاف چیزی که تصور میشه لازم نیست لینکی وارد کنی.اسمی که روی عکست گذاشتی مثل آی دی انحصارا(منحصرا؟) متعلق به همون عکس هست.
  • مساله خیلی مهم اینکه عکسی که توی ویکی میگذارید چه از جایی گرفته باشید و چه خودتون درست کرده باشید باید حتما license داشته باشه. اگر عکس رو خودتو درست کرده باشید باید براش license بگیرید.برای زیرو رو کردن license های مختلف و قوانین هر کدوم و اینکه کدوم به کارتون میخوره باید کمی توی این صفحه بگردید.ولی ساده ترین کار اینه که یکی از همین free license رو انتخاب کنید.

"چه دشوار است زیستن در برزخ. آیا ارواح برزخی بیشتر از دوزخیان عذاب نمیبینند؟ آنگاه که زمین از بر انگیختن خفیف ترین موج شادی در یک قلب بیگانه عاجز است چه نوازشی میتواند بی تابی فرار به هر کجا که اینجا نیست را اندکی فرو بنشاند؟ ... من در برابر مهر و نیکی و صمیمیت همچون مومی ذوب میشوم و درونم از آنان مالامال سپاس است اما مرا برای سعادت و آسودگی نساخته اند.آوارگی و سراسیمگی صفتی در من نیست. خود من است. اصل ترین بعد روح من روح "من" است. روح یک وحشی."

آخرین روز اسفنده.در حالیکه رانندگی میکنم به پهنای صورتم اشک میریزم.هوا خوبه و اتوبان خلوت.ماشینها از کنارم رد میشن. به این فکر میکنم که بدبختی ها از کی شروع شدن و تا کی قراره ادامه پیدا کنند.در هر صورت حالم که بهتر میشه میرم به سمت خونه.سر شب خودم رو به دل درد میزنم تا بتونم چند ساعتی گریه کنم. شب رو تا صبح بالا میارم.پتو و ملافه ها بوی کثافت میدن.فکر میکنم همون موقع هاست که سال تحویل میشه.فردا تمام روز رو توی رختخوابم هستم. صبح بابا برام چای نبات و کمی مرغ کباب شده میاره.مثل یه جوجه ضعیف چای نبات رو میخورم.مرغ رو نمیتونم ولی.

خود-را-کندن

  1. شادی صدر و چند نفر از دیگر فعالان مسائل زنان الان در حبسند.از اینجا(+). و واقعا نمیدونم در ادامه این جمله چی باید بنویسم...
  2. باید تا دو یا سه دهه آینده یک کارهایی انجام داده باشم.میخوام ایرانیها من رو مادر نانوی ایران بدونند.همونطور که دکتر حسابی رو پدر فیزیک میدونند.امروز فکر میکردم اگر تا سی سالگی نتونم خودم رو بکنم شاید دیگه به سختی بتونم به ایده آل هایم برسم...
  3. "آدم توی چند سالگی بچه است؟ روز چندم زندگی آدم است که آدم یک هو بزرگ می شود. قد می کشد می افتد دنبال دخترها. کی می شود که منیژه ها و مریم ها ..... چه بلایی سر آدم می آید که دستهایش از اختیار خودش در می آیند موی کسی را که ناز می کنند آرام می آیند روی گردنش؟ واقعا بدبختی آدم از چند سالگی شروع می شود؟ و توی چند سالگی تمام می شود؟ آدم کی می فهمد که هیچ چاره ای نمانده؟ آدم چه جور می شود که می فهمد؟ اینها سئوالهای سختی نیست؟ اینها جوابهای سختی هستند به سئوالهایی که هی بیخودی تاریخ از آدم می پرسد..." از اینجا(+)

تراشه

غرور مردانه یکی از مسخره ترین چیزها در تاریخ بشریته. مثل طرح زوج و فرد که هیچ حساب و کتابی پشتش نیست و کافیه کمی ادای دختر بچه های بازیگوش پرحرف و گیج رو دربیاری تا پلیس بذاره بری تو.. .ایکاش مردها این حقیقت رو باور میکردند که دورانی که زنها توی غار می نشستند و اونها به شکار شیر و پلنگ میرفتند واقعا گذشته و الان - اگر نه توی خراب شده ما - ولی در همه جای دنیا صحبت از تراشه های DNA بجای تراشه های سیلیکونیه و این عکی العمل بی جایی نیست که ما بعنوان زنهای تحصیل کرده جامعه توی دهن مردهای تحصیل کرده بزنیم وقتی بخواهند اداهای دوره غار و پلنگ روبرای ما در بیاورند...

"خودآگاهی بیماری است."
دمیگل اونا اونا

Morning After Pill

چند روز پیش smsی بدستم رسید با این مضمون: "الو؟ کجایی .... ؟ بدبخت شدم! این HD چهارتایی ها رو چطوری میخورند؟".و البته منظورش از HD چهارتایی همون Morning After Pill بود.استفاده از یک روش ضربتی برای پیشگیری بارداری بعد از تماسهای پیش بینی نشده. به این صورت که فرد در اولین فرصت ممکن یک متو کلوپرامید و دو کنتراسپتیو HD با هم میخوره.دقیقا 12 ساعت بعد دو عدد متوکلوپرامید و نیم ساعت بعد مجددا دو تا HDمصرف میکنه. با این روش میتونه امیدوار باشه که تا %95 از بارداری ناخواسته جلوگیری شده. قرصهایHD حاوی دوز بالایی از استروژن و استرادیول هستند که طی یک فیدبک منفی هورمونهای جنسی هیپوفیز روکه مسوول اوولاسیون(تخمک گذاری ) هستند بشدت کاهش میدهند. بنابر این با سرکوب این هورمونها اگرسلول تخمی تشکیل شده باشد قادر به رشد نخواهد بود. این روش تا 72 ساعت بعد از تماس جنسی هم موثره و طبیعتا هر چه بیشتر بگذره شانس موفقیتش کمتر میشه.
جدای از همه این حرفها وقتی می بینی با یک مدرک دکترای زپرتی که هیچ جای دنیا به اندازه فوق لیسانس هم قبولش ندارند مشاور خصوصی ترین مسائل اطرافیانت میشی بقول
یک بابایی احساس میکنی خر مهمی هستی...

"زندگی سه چیز است:
اشکی که ریخته می شود.
لبخندی که محو می شود.
و خاطره ای که از آن بجا می ماند...."
فردریش ویلهم فون نیچه

آدمها مسابقه ای با هم ندارند.

چند روز پیش پسر شجاع منو به این بازی دعوت کرد.البته تا همین امروز معتقد بودم که سرگرمی خیلی لوسیه که در بلاگستان رایج شده.ولی امروز که گشتی در وبسایتها زدم و از هر کسی چند تا نکته جالب خوندم و چند جا هم حسابی خندیدم فکر کردم که واقعا برام جالبه که وارد بازی بشم:

1.عاشق فرهنگ و تاریخ یهود و زبان عبری و هر چیز دیگه ای هستم که با یهود ارتباط پیدا بکنه. یک آلبوم از آهنگهای جو ییش دارم که تقریبا روز در میون گوش میکنم.

2. به طرز بیمار گونه ای از چیزیکه بهش "پاره شدن پرده بکارت" میگن وحشت دارم. هیچوقت نمیخوام به این عمل وحشیانه تن بدم و شاید بخاطر همینه که همیشه از مردهای قوی و هیکلدار بدم میومده.

3.سیگار – مشروب و تریاک رو تجربه کردم و مشروب رو به دوتای دیگه ترجیح میدم.

4.سال دوم دانشگاه که بودم از یکی از پسرهای دانشکده خواستگاری کردم.خوب یادمه که طرف تا گردن سرخ شد و گفت که فعلا میخواد درس بخونه و به ازدواج فکر نمیکنه. منهم در کمال اعتماد به نفس ازش خواستم بیشتر فکر کنه و گفتم که فعلا عجله ای ندارم...وقتی یاد اون روزها میافتم از خنده روده بر میشم.

5.یکبار که شکست بدی توی زندگیم خوردم یک ایمیل به خودم زدم وتوش نوشتم که تو خیلی توووپی و خیلی با استعدادی و من بهت افتخار میکنم...

بازم ممنونم از پسر شجاع و چون همه دوستهای که میشناسم قبلا دعوت شده اند بازی رو به کسی پاس نمیدم.
پ.ن. چند ساعتی هست که ذهنم درگیر این دو تا سواله: 1)
آیا میشه اطلاعات(داده یا data) رو نوعی انرژی دانست؟ 2) آیا میشه اطلاعات رومستقیما به انژی تبدیل کرد؟

پ.ن.2.و دیگه اینکه نمیدونم بلاگرم چه مشکلی داره که نمیتونم توی پست لینک بدم.

من فکر میکنم زندگی مثل این نرم افزار هایی می مونه که قبل از نصب ازت میخوان زبانت رو انتخاب کنی. تو اونجاست که موضعت رو مشخص میکنی و اونوقته که بازی شروع میشه. اگر بخوای وارد بازیهای خطرناک بشی زندگی کارتهایی رو برات رو میکنه که هیچوقت برای آدمهای معمولی رو نمیکنه و اگر اشتباه کنی مسلما بیشتر از یه آدم معمولی تنبیه میشوی. در مجموع زندگی باهات خشن میشه و سختگیر و تو هم کم کم یاد میگیری که عادت کنی....

بیست روزی هست که جز در حد ضرورت با کسی صحبت نکرده ام. زندگیم مثل یک فیلم صامته که یک آدم رو نشون میده که توی یه اتاق پر از ورق لای کاغذ ها می لوله و هر از گاهی هم چای میخوره. بعد میره بدنسازی-میره کلاس زبان-میره وزارت بهداشت. عصر برمیگرده و با همون ورقها مشغول میشه...آخر شب هم دراز میکشه توی تخت و اشک میریزه تا خوابش می بره. من در زندگی مجازیم هم یک صفحه تنها هستم که کاری به کار کسی نداره و تعاملاتش با دنیای اطراف تقریبا صفره.
با اینحال نمیدونم چطورحاضرم خودم رو بعنوان یک آدم تلخ-بی دوست و رفیق-خودرای-بی نظم-و منزوی دوست داشته باشم.

درباره چگونه بودن



آدمها باید چیزهایی را که نمی خواهند کنار بگذارند حتی اگر بهش خیلی نزدیک شده باشند و برای چیزی که دوست دارند برنامه ریزی کنند حتی اگر سالها ازش فاصله گرفته باشند.
پ.ن.پارک نیاوران-ضلع شمالی


یه کم طولانی


کافئین در بعضی مطالعات اثر منفی نشان داده ولی بطور تجربی در برخی خانمها درد رو تسکین میده.کلسیم کربنات هم به جهت اینکه با هیدروژن اسید معده ترکیب میشه و اونو جذب میکنه و از رفلاکس ازوفاژی (یعنی برگشتن اسید از معده به مری که از علائمPMS هست) جلوگیری میکنه میتونه مفید باشه.همه اینها به اضافه ورزش منظم میتوانند در دراز مدت برخی علائم PMS رو تخفیف بدهند. ولی من بعنوان کسی که شش واحد درمان شناسی پاس کرده بهت اطمینان میدم که این عارضه درمان نداره.چون اصلا بیماری نیست و یک فرآیند طبیعیه.به عبارتی یک سندرم فیزیولوژیکه نه پاتولوژیک. درد دوران PMSفقط با مسکن هایی مثل بروفن و مفنامیک اسید میتوونه تسکین پیدا بکنه. اگر کمی شدیدتر بشه فقط ترامادول جواب میده و حتی گاهی اوقات فرد ناچار میشه برای خلاص شدن از درد یک خواب آور مثل لورازپام بخوره تا دوازده ساعتی رو در خواب بگذرونه.توضیح بیشتر اینکه بجز درد های فیزیکی- افسردگی و اختلالات هورمونی هم در این دوران وجود داره. اکثر خانمها در این دوران افسرده - عصبی - بداخلاق و زودرنج هستند و بی دلیل گریه میکنند. بطور ساده میشه اینطور گفت که هورمونی که مسئول اوولاسیون (تخمک گذاری) هست بنام LH در بدن به بشترین سطح خودش میرسه و بعد با شروع منس یکدفعه مقدارش به مینیمم میرسه.از طرف دیگه استروژن هم مشابه همین وضع رو پیدا میکنه.حالا همین استروژن روی سیستم عصبی هم تاثیر تقریبا مستقیم داره. شاید قسمت عمده خلقیات ملایم یک زن به همون استروژن بر میگرده بنابراین کم شدنش در این دوران مشکل ساز میشه...
دوم اینکه بنده با وجود تمام گله هایی که میکنم ولی این مساله رو ضعف نمیدونم.بالعکس این یک نوع تکامل فیزیولوژیکه که در بدن زنها وجود داره.بدن زنها بیشتر از مرد ها با روح طبیعت سازگاره چون مثل طبیعت فصلهای مختلفی داره.چهار هورمون جنسی در خانمها (FSH,HL و استروژن و پروژسترون) با چهار تا گراف متفاوت در یک سیکل 28 روزه کم و زیاد میشوند و وضعیتهای مختلفی رو ایجاد میکنند که نتیجه اش قدرت بارداری و زایندگی در جنس ماده ست.این یک "تکامل" ه و نه ضعف.من فکر میکنم (یعنی داروین اینطور فکر میکرده و منهم قبول دارم که) یک سیستم زنده هر چقدر که در تولید و بقای نسل و زایندگی مستقل تر باشه و نیاز کمتری به بیرون داشته باشه از نظر تکاملی عالی تر محسوب میشه.(اگر حوصله داشتید جنس دوم سیمون دو بوآر جلد اولش در این زمینه بحثهای مفصلی داره) حتی اگر اسلام یا سایر ادیان اونرو ضعف و اون جنس رو ضعیف بدونند. تخفیفی هم که دین محترم ما برای خانمها در دوران منس شون گذاشته اینه که از نماز و روزه معافند و دیگر اینکه مرد ها در این مدت ازشون فاصله بگیرند.این در حالیه که خانمها در این دوران به توجه و محبت و بعضا سکس بیشتری نیاز دارند.(حتی اگر نتوانند در اون شرایط سکس واقعی داشته باشند...)
به نظر من نظریات اسلام در مورد مسائل زنان از "نامعقول" شروع میشوند و تا "چرند" و "طنز" ادامه پیدا میکنند....
اینها رو خواستم به عنوان مقدمه بنویسم تا بعد رو ی کامنتهای مجید و بامداد هم بحث کنم .....

پ.ن.من خوشحال میشم کسی غلطهای املاییم رو تصحیح کنه.بخصوص اگر از بهترین و قدیمیترین دوستهای مجازی من باشه.ولی عبارتی که توی کامنتم خوندم بیشتر حالت طعنه داشت تا یک تذکر دوستانه...با اینکه اعتراف میکنم در تمام جزوه ها همیشه همونطور مینوشتم که نوشته بودم. و توجیهش هم اینکه اساتید به اشتباه "منسچورال" میگفتند و نه "منستروال"! و ما هم که رفرنس بخون نبودیم...

Pre Menstrual Syndrome

پست پسر شجاع رو که خوندم با خودم فک کردم:"چه حسساسس"و فکر کردم خیلی دلم میخواست این رو بفهمه که اگر دختر بود یک بیماری مزخرف به اسمPMS وجود داشت که ماهی یکبار یخه اش رو بگیره و بقول خودش فاک بزنه به زندگیش و مجبورش کنه کار و درس و همه چی رو ول کنه و بیفته گوشه رختخواب و از زور کمردرد و دل درد و حالت تهوع و مخلفات به خودش بپیچه و بیصدا اشک بریزه. جدای از اینکه نمیتونست به کسی هم چیزی بگه...حالا اینکه بعدش چرا یکهو از همه مردها متنفر شدم نمیدانم. و اینکه چند روزیه توی همین موودم....ما بخاطر همین جنس اولی ها این درد های عجیب و غریب رو تحمل میکنیم و خیلی چیزهای عصبانی کننده دیگه که فعلا اعصاب گفتنش رو ندارم...

لذتهای کوچک زندگی

مثل همه دوستهای دیگه تصادفی همدیگه رو دیدیم.اومده بودم تا یک جای دنج و خلوت پیدا کنم که به تمام شهر مشرف باشه...و اینجا دیدمش که سر از خاک بیرون آورده.انتهای اقدسیه-انتهای بلوار اوشان-انتهای یک مسیر فرعی-پای کوه...



The machinist


ماشینیست رو امروز برای چهارمین بار دیدم. Christian Bale توی این فیلم شخصیت خیلی خیلی جذابی داره برای من.بطور احمقانه ای فک میکنم شبیه خودمه.برخوردهاش- زندگی کردنش- افکار مالیخوئیاییش- توهماتش و از همه مهمتر تمایل عجیبی که مثل من به اذیت کردن خودش و درگیر کردن خودش با هر چیزی داره...

به درک


من همین آدم بدبختی هستم که میبینید.
زندگی من همین بازی نکبتیه که "شومی" و "بدبختی" و "محدودیت" و "محرومیت" عناصر اربعه اش هستند...
و گریه های شبانه که گاهی مثل امشب به صبح وصل میشوند...
آدمهای اطراف من همینهایی هستند که تا از من یک روانپریش عقده ای سرخورده و جنایتکار نسازن خسته نمیشن...
لعنت به بورس و ادامه تحصیل و paperومقاله ...
به همه آرزوهای ریز و درشت ...
و به هر چیزی که توی این دنیا به نوعی با من رابطه پیدا میکنه...
آیا بالاتر از سیاه رنگی هست؟
پس "به درک"


شاید هیچکس به اندازه من در دوران دانشجوییش عاشق علم به معنای واقعی کلمه نبوده است و شاید هیچکس هم به اندازه من در اهداف علمیش شکست نخورده باشد..بعدا دلیل این ادعا را برایتان خواهم نوشت.در هر صورت از دیروز که از سمینار داروسازی ساری برگشته ام و بر خلاف انتظار خودم و پیش بینی اطرافیان رتبه ای کسب نکرده ام چنان احساس ناکامی وشکست و بیعرضگی تمام وجودم را پر کرده است که فکر میکنم حالم از خودم به هم میخورد...

پ.ن.1.از چپ به راست: من و ماریا

Para Dox


شبها در رختخواب خودم را در همان آپارتمان کوچک تصور میکنم.خانه همیشه به هم ریخته ایکه خاطرات یکسال و نیم آخر دوران دانشجوییم در مشهد در آنجا دفن شده است.در کابینت را میکشم و چیزی برمیدارم. چای میریزم.لباس میشورم.احیانا درس میخوانم و بعد برای خرید می روم بیرون.بعد با خودم فکر میکنم زندگی جدید من در تهران شاید یک خواب آشفته است که احتمالا هیچگاه از این خواب بیدار نخواهم شد.
از آن طرف صبحها با انرژی از خانه بیرون میزنم و در طول روز بارها و بارها با خودم به این حقیقت جالب فکر میکنم که دیگر مجبور نیستم هیچوقت به مشهد برگردم.شهر آدمهای ضد زن بدجنس و راننده های دیوانه(و البته یک دو سه چهار پنج ...شش هفت..هشت دوست خوب)
بعد از این پارادوکس خنده ام میگیرد.

دانایی

"به مدرسه نمی روم چون در آنجا چیزهایی را به من می آموزند که نمی دانم."
باران تابستان-سیمون دو بوآر



"تصمیم گرفتن و گوشها را بر بهترین استدلالهای مخالف بستن نشانه شخصیت قویست. همچنین حماقتیست که هر چند گاه باید بدان دست یازید"
نیچه

پ.ن.1.امروز قشنگترین حماقت زندگیم راکه یک آرزوی هفت ساله بود به واقعیت پیوند زدم...
پ.ن.2.تصمیم دارم بیشتر اینجا بنویسم.

زلزله

انگار که چندروزه توی زندگی من زلزله اومده واوجش دیروز بود. روز تولدم و در عین حال گند ترین روزی که در چند ماه اخیر به جانم افتاده بود.تنها چیزیکه آرومم میکنه موسیقی فیلم آبیه.تصادف کردم...خسارت هنوز نگرفتم..با صاحب خانه در افتادم و احتمالا تا هفته دیگه باید تخلیه کنم...فقط میتونم چشمهام رو روی هم بذارم و موسیقی آبی رو گوش بدم...میتونم به شش سال زندگی در مشهد فکر کنم...میتو.نم به تهران فکر کنم.. یا اصلا به هیچ چیز فکر نکنم...هیچی مهم نیست هیچی مهم نیست هیچی مهم نیست.تنها جمله ایکه این روزها تکرارش بهم آرامش میده.

خوابگاه




شبهای تنهایی من

تقریبا شبی نیست که با چشمهای خیس به خواب نروم

اصیل

همیشه فکر میکنم غم یا اندوه یک حس واقعی و اصیل باشد...در مقابل شادی که وقتی می آید با نوعی حس احمق بودن و پوچ بودن همراه است...

دور و دراز

گاهی اوقات فکر میکنم عمر من کفاف آرزوهای دورو درازم رو -که بعضی هاش بهscience fictionبیشتر شباهت دارن-نمی دهد.


پ.ن. احمدی نزاد سفرهای مجانی هر ساله ما رو کنسل کرد.سفرهاییکه توش به هر خانواده چهار نفری یک و نیم میلیون جهت یک سفر سه روزه اختصاص داده میشد.کلی کیف کردم.بعدا راجع بهش بیشتر مینویسم.

زن

"نیمی قربانی نیمی شریک جرم.مثل همه"
سارتر

"زندگی شما چقدر وسیعتر می بود اگر خودتان در آن کمرنگ تر می بودید.اگر میتوانستید به دیگران با کنجکاوی و لذت نگاه کنید..به تدریج به آنها علاقه مند می شدید...و میتوانستید ای نمایش کوچک و کم اهمیت را که فقط در آن نقش شما ایفا میشود متوقف کرده و خودتان را زیر آسمانی آزادتر و در خیابانهای مملو از غریبه های دلپذیر بیابید."

جی.کی.چسترتون

سایه

سرم رو با عصبانیت توی بالش فرو میکنم .وقتی یادم میاد که تصمیم گرفته بودم امسال بهترین سال زندگیم باشه بغضم میگیره.چه حرف مفتی . با آدمهایی که مثل سایه دنبالت میان و تا روانیت کنن دست از سرت بر نمیدارن چه میخوای بکنی؟

میشه بازهم اینجا نوشت؟

عید پارسال دو تا CD مقاله PDF رایت کردم و خوندم و خلاصه کردم .
عید امسال باید یه کار بهتر بکنم.
بهار رو دوست ندارم...

از اون وقتهاییه که با تنهاییم واقعا حال میکنم.دو روزی میشه که تقریبا پام رو از این محدوده هشتاد متری بیرون نگذاشته ام.دوباره برگشته ام به سیگار که حس خوبی بهم میده.نمیتونید تصور کنید کار کردن با viewer lite چقدر لذت بخش و هیستریکه...گاهی اوقات دوساعت پشت سر هم زل میزنم به مانیتور تا فضای سه بعدی اطراف داروم رو بررسی کنم....و در همین ساعت نهایتا به بهترین طراحی دارو رسیدم.چشمهام میسوزه...


مسنجرم رو باز میکنم..کسی نیست.احتمالا همه در حال افطار هستند. تنها یک فامیل دور اینجا داشتم که همین هفته پیش برای همیشه به تهران رفت! برای دهمین بار کلیپ کوتاهی که از مامان و بابا دارم را میبینم..میرم سر یخچال ..یک دوری میزنم وبرمیگردم کارم رو ادامه میدم ....

چه خوشگل شدی امشب!

امشب عروسی یکی از دوستها بود...قرو فرهای مسخره عروسی و خنده ها و رقصیدنهای زورکی کمی حال و هوای من رو عوض کرد...فکر نمیکردم بتونم حال عروسی رفتن رو داشته باشم.در واقع به زور رفتم.الان خسته ام و پاهام بخاطر کفش پاشنه داری که پوشیدم گزگز میکنه.رفقایی که محاله من رو در دانشکده با آرایش ببینند میگفتند چه خوشگل شدی امشب...

پ.ن.1.یادم رفت...
پ.ن.2.در یک موود احمقانه الکی خوشی هستم.

شب بدی رو گذراندم(پست قبلی)با صاید بلند گریه میکردم بدون اینکه تفاق خاصی افتاده باشد.بطور ترسناکی بی دلیل!از خودم میترسیرم که خودکشی کنم یا کاری دست خودم بدهم.مساله اینجاست که در اینطور مواقع همیشه ناچارم خودم خودم رو اروم کنم!زنگ زدم پیتزا بیارن.یک آلبوم ملایم سلندایون گذاشتم و خودم رو روی تخت با بوف کور سرگرم کردم. عجیب دلم میخواست برم توی کوچه دادو هوار راه بندازم یا با تیغ حمام ترتیب خودم رو بدم یاهر چیز دیکه..لعنت به این زندگی لعنت به تمام آدهماییکه میشناسمشون و نمشناسمشون.حوالی یک بود که دوتا قرص خواب خوردم تا منو از دنیای مالیخولیایی اعنتیم به برزخ بیذهنی ببرند...صبح که بیدار شدم کمی تلو تلو خوردم و یک قرص دیکه انداختم بالا( کیبورد رو به زور میبینم).صبح شده.حالم بهترهکمی تلوتلو میزنم .یک قرص دیکه میخورم که مجبور نباشم تا شب رو تحمل کنم.یادم میاد شب جایی قرار دارم...میخوابم

تمام امشب در اشک و آه گذشت

هیچکس نمیدونه تنهایی من چقدر عمیق و زبر و بزرگه...گاهی حس میکنم توان تحمل قالب خودم رو ندارم...خدایا...


پ.ن.چقدر خوبه که کسی اینجا نیست.

PERMAMENTLY NOT IN USE

شيرازیها آدمهای شاد و گرمی به نظر میایند.آخر همه چیز "وو"اضافه میکنند و در رانندگی بی مبالات هستند.دخترهای شیرازی نسبتا ساده اند و با ابروی کلفت مشکلی ندارند.مشهد در مقایسه با شیراز هم از نظر امکانات و هم از نظر وسعت شهر جلوتر است ولی امکانات شیراز تنها بين يك و نيم ميليون و امكانات مشهد بر nميليون(مهاجر و غير مهاجر)تقسيم ميشود.فضای زنده و برتحرکی دارد و میتوان فکر کرد از خیلی جهات برای یک زندگی بازنشستگی آرام و ریلکس شهر مطبوعی باشد....
دیشب شام را در سفره خانه سنتی وکیل بودیم.فضای سنتی رستوان با ارکستر محشر و صدای کف زدنها و خنده های مردم یک شب به یاد ماندنی را برایم رقم زد...(اگر چه میدانستم تمام این ولخرجیها از جیب دولت تامین شده))

برای من فیلمی که بیشتر از دو روز ذهنم رو مشغول بکنه جزء فیلمهای قوی طبقه بندی میشه.و"پیشنهاد بیشرمانه" از اون فیلمها بود.سکه شانسی که در آخر فیلم معلوم میشه که...زنی که اون پیشنهاد عجیب(و نه بیشرمانه) رو میگیره...و اون جمله مبهمی که اول فیلم گفته میشه"اگر دیوانه داشتن چیزی هستی انرا رها کن.خودش برمیگرده و برای همیشه مال تو خواهد بود"کسی میتونه این جمله رو برای من بازش کنه؟


Posted by Picasa

این چند روز در نهایت بیکاری و افسردگی گذشت. وبگردی و ورق زدن دو سه مجله فرانسوی که با بدبختی توی انقلاب پیدا کردم...انواع 206 با اسپرتهای مختلف. مصاحبه با مدیر عامل شرکت peagot.یکسری امار و ارقام و همین. روی مبل ولو میشم.چند روزیه به "خودکشی مجازی" فکر میکنم.زندگی منهای چت و وبلاگ.هر روز به فرندهای اینویزم اضافه میکنم.
وقتی افسرده ام خبلی راحت میتونم همه را کنار بگذارم و روی کسی حساب نکنم.نیهیلیستی ترین تئوریهای صادق هدایتی ام مثل اجزای پازل کنار هم چیده میشوند.قهرمان داستان بیگانه کامو میشوم که میگفت:"امروز مادرم مرد.شاید هم دیروز.نمیدانم!"یاد آفلاینهای آزار دهنده ای می افتم که هر روز صبح دستم میرسه:" من مثل سایه دنبالتم...آرزوی مرگ پدرت رو دارم.همونطور که ارزوی مرگ زواره ای رو داشتم و مرد..چرا من داغون بشم؟چرا تو نه؟منم مثل تو حق دارم آدمها رو له کنم.یک بار رو تو امتحان کنم ببینم چه مزه ایه؟هان؟..." و خستگیم دو چندان میشه.یاد پایان نامه ای می افتم که به سختی حوصله انجامش رو دارم...آقای دکتری که دنبال خدمتکار میگشته و منو بهش معرفی کردند...مبلغ گزافی که بابت اجاره خانه میدهم و در ازایش هیچ غلطی نمیکنم...

پ.ن.اعترافش سخته ولی دارم به مرز" کم آوردن" نزدیک میشوم ...
و البته جنون

تقریبا دوشب مهمان من بود.یک سگ نگهبان بزرگ و بسیار مهربان.شب سوم بهش گفتم:"هی ... جیسی ! ما دیگه نمیتونیم با هم دوست باشیم".و اونو بر گرداندم به صاحبش .دنیا آنقدر بزرگ هست که در ازای محبتهایی که میکنیم توقعی نداشته باشیم . جیسی همینطور بود.من به مردی پیشنهاد ازدواج دادم و وقتی گفت هی فلانی من نمیتونم با تو ازدواج کنم مثل همین سگ راهم را کشیدم و رفتم.اصلا قاعده بازی همینه.الان ولی با بچه ای طرف هستم که به هیچ زبانی ول کن معامله نیست واگر بگویم مرد ها خیلی بچه هستند همانقدر بی معنی گفته ام که او در وبلاگش نوشته:"زنها مارهای سمی هستند"
وقتی فکر میکنم شوپنهاور و نیچه و ... هم فلسفه های ضد زن خود را از همین سرخوردگیها بهم بافته اند و وقتی یادم می آید که این همان مستندساز کتاب خوانده مولوی دان شاعر متفکر است که امروز مثل اوباش خیابانی مرا تهدید میکند- همان کمونیست سابق که 18 تیر با اسلحه در خیابانها به دنبال فرصتی برای کودتا میگشته است-و وقتی حساب میکنم که بیست روز دیگر باید اینجا بمانم و پایان نامه را جدای از تمام این افکار پریشان حتما به جایی برسانم... در این استانی که مثل یک بار بزرگ روی دوش گربه سوار است و آدمهایش بارها مرا گزیده اند و هر میدانش دو اسم دارد... و وقتی یادم می آید همین جناب سروش روشنفکر در رابطه عاطفی و زناشوییش با یکی از اقوام چه نامردیهایی مرتکب شد با خودم فکر میکنم ...عمیقا فکر میکنم.... همه چیز چقدر پیچیده و چقدر ساده است!

زندگی مثل یک بازی جذاب شطرنج پیش میرود.گرچه یک نفر معتقد بود زندگی بجای شطرنج پوکر است.
من ایده ای راجع به پوکر ندارم.

پ.ن.طبق معمول بی ربطه ولی بامداد رو خیلی دوست دارم.

NOT FOR SALE


Posted by Picasa



NOT FOR SALE NOT FOR SALE NOT FOR SALE NOT FOR SALE NOT FOR SALE
NOT FOR SALE NOT FOR SALE NOT FOR SALE NOT FOR SALE NOT FOR SALE
NOT FOR SALE NOT FOR SALE NOT FOR SALE NOT FOR SALE NOT FOR SALE
NOT FOR SALE NOT FOR SALE NOT FOR SALE NOT FOR SALE NOT FOR SALE

being docked

اگر یک دوربین مخفی سر کوچه ما نصب کنید هر روز صبح حوالی 10 یک محقق بی نظیر رو میبینید که با عجله از خونه میزنه بیرون/بند کفش پای چپش درست بسته نشده و سالهاس که روی زمین کشیده میشه/همونطور که با عجله راه میره عینکش رو در میاره و به چمشمش میزنه/بعد دکمه پایین مانتوش رو میبنده/بعد محتویات کیفش رو چک میکنه که چیزی جا نگذاشته باشه/تقریبا همین حدودا سر کوچه میرسه/یک مکث/دوباره با عجله مسیر طی شده رو برمیگرده تا چیزی رو که جاگذاشته برداره....اگر بیکار باشید و تا 5 و 6 عصر پشت دوربین بنشینید دوباره همون آدم رو میبینید که اینبار با نگاههای مات و دهان نیمه باز قدمهای سنگین خودش رو روی زمین میکشه.به خونه که میرسه 2-3 بار زنگ میزنه و چون قاعدتا کسی خونه نیست کلید رو در میاره (این فیلم احمقانه رو برای این بازی میکنه که همسایه های فضول نفهمند اینجا کسی تنها زندگی میکنه! ) /میره تو/ و با خستگی در رو میبنده.....



Posted by Picasa

این عکس پروتئینیه که من قراره حالش رو بگیرم! این پروتئین در 70% سرطانهای سینه و 90% سرطانهای روده بزرگ نقش کلیدی داره.اگر دقت کنید یک مولکول دیگر رو هم میبینید که با رنگ سبز مشخص کردم...این یک ترکیب طبیعیه که به نظر ما میتونه - وقتی در اون جایگاه مخصوص قرار میگیره - پروتئین مذکور رو مهار یا غیرفعالش بکنه.نکته جالب جهت گیری فضایی لیگاند یا مولکول سبز رنگه.در واقع اینکه این لیگاند دقیقا چطور خودش رو در وسط اون پروتئین عظیم الجثه جا کنه(یا به اصطلاح با پروتئین "داک بشه") توسط سه نرم افزار نسبتا پیشرفته محاسبه و پیش بینی میشه.محتملترین حالتش همونیه که در اینجا میبینید.لیگاند فعلی میتونه در در غلظتهای میکرومول پروتئین ما رو غیر فعال کنه.حالا من میتونم به روش آزمایش و خطا در ساختار شیمیایی لیگاند تغییراتی بدم * ( مثلا اضافه کردن یک اکسیزن یا باند دو گانه یا هر چیز دیگه ) و همون نرم افزارها مجددا حداقل غلظت لازم از ترکیب جدید رو که برای مهار پروتئین لازمه به اضافه یکسری فاکتور های دیگه برای من محاسبه میکنند.در مرحله آخر لیگاندی را که از بقیه قویتر باشه انتخاب میکنم و در آزمایشگاه شیمی سنتزش میکنم.بعد ترکیب سنتز شده رو روی رده های سلولی سرطانی (و یا روی موشهای سرطانی ) آزمایش میکنم. فعلا کار تا مرحله * انجام شده که هنوز ابتدای کاره و فکر میکنم یکسالی طول بکشه.در هر صورت امروز حالم خوب بود و حسش آمد که در مورد کار پایان نامه ام کمی! وراجی کنم

پ.ن.داشت یادم میرفت.این وبلاگ رو دریابید...محشره

چرا سارتر معتقد بود آزادی مطلق دلهره ایجاد میکنه و از همین دلهره مسئولیت زاییده میشه؟...یک آخر هفته کاملا خالی دارم که میتونم هر طور بخواهم بگذرونمش .بیشتر اما احساس پوچی میکنم و خلاء! کاش یک باید کوچک وجود میداشت.آزادی مطلق به پوچی میرسه ژان! سعی کن اینو بفهمی!




Posted by Picasa

پ.ن.من پیر تر از آنم که صبر کنم تا آب چشمه صاف شود.من خسته تر از آنم که چشمه ای دیگر بیابم.من تشنه تر از آنم که آب گل آلود را سر نکشم...(شاید فلسفه)

فردین

چرا همه زجرها مال منه؟چکار کردم که تو هم راحت بگی رفتم؟چرا هیچکس فکر نمیکنه منم آدمم؟بابا منم آدمم.آخه منم حقی دارم.اگه دوستم داشتی چرا ترکم کردی؟اگه نداشتی چرا آتیشم زدی؟{من:خواهش میکنم بس کن...}کجای یه عشق میتونست دنیا رو به خطر بندازه؟موقعیت چه کسی رو ویران میکرد؟تو داری در یک بازی بچه گانه داغونم میکنی.این حق منه که تو بگی فلانی مساله اینه:یک.دو.سه.چهار{ بابا من دوستت ندارم!متاسفم که اینو میشنوی ولی در روز حتی یک دقیقه هم بهت فکر نمیکنم} میام مشهد...باید تو چشمم ذل بزنی و همین جمله رو بهم بگی.بایست بگی.بعد برو هر جا که خواستی.اگر آنقدر وقیحی که بازیم دادی بذار چشمات بگه {ببین داری عصبانیم میکنی ها} اگه انقدر عاشقی که میخوای فردین بازی کنی بازم بذار چشمات بگه.در هر دو صورت من میمیرم.تیری که زدی نصفه س.بایس تا ته فرو بره.د تمومش کن لامصب...میدونم به تو ربط نداره.اما اخلاقا داره.{بهش فکر میکنم.ولی روش حساب نکن.بهت میگم که بیای یا نه}من فقط رو دقیقه های مرگ حساب میکنم.و فکری که روزی هزار بار از سرم میگذره{من دیگه برم.سه ساعت دیگه باید بیدار شم}


پ.ن.کوه هستیم. بچه ها بحث سیاسی میکنند و حرفهای اون مثل نوار در مغز من تکرار میشه...و عذاب وجدان شدید...
پ.ن.2.اه...لعنتی...

ملاقات با درویش

سفری ماجراجویانه به روستایی در 170 کیلومتری مشهد... ملاقات با یک درویش....
حالت خوبه؟ یکی نیست بگه تو که حتی نماز نمیخوانی...این کارهات برای چیه؟
شما صحبت نکن...تصمیم دارم خودم رو برای هر تجربه ای( بجز سکس ) باز بذارم.زندگی برای من فعلا یعنی همین
تو بهتره گندی رو که اخیرا زدی رفع و رجوعش کنی!
اولا که با مسوولیت خودم اون گند رو زدم...و دیگه اینکه زندگی مال گند زدن و خراب کردن و چیز یاد گرفتنه دیگه
{فکش افتاد...}


پ.ن.از اون زمانهاییه که حال خودم رو هم نمیفهمم....بی انگیزگی هست و یک کورسوی امید
پ.ن.2.چرا بجز سکس؟

اولین حرف

جرعه آخر رو که میخورم بالا میارم.خیلی تلخه...سرم رو میکنم توی ظرفشویی و همه رو میریزم بیرون....ظرفشویی بوی ظروف مونده را میده و همین حالم رو بدتر میکنه....گریه ام میگیره...دهانم رو میشورم و برمیگردم توی حال..مثل یک جنازه روی مبل ولو میشوم نمیدونم چند دقیقه ست که به جلو خیره موندم....سرم سنگینه...(هیچکس نمیداند دیشب بر من چه گذشت)...یک تنهای بدبخت...این شاید اولین حرف من برای نگفتن در این وبلاگ باشه..اولین حرفی که نباید گفت...بگذارید به حال خودم باشم...همونجا خوابم میبره...یک ساعت دیگه بلند میشم و روی زمین دراز میکشم....حوالی صبح دوباره بلند میشم و میرم توی اتاقم.اتاق سرده و با ولع زیر پتو می خزم.....


پ.ن.احساس میکنم دچار یک نوع مالیخولیا هستم.از خودم حتی میترسم!

من به نشانه ها تقریبا اعتقاد دارم.هیچ دلیلی هم ندارم جز یک دلیل حسی:اگر ما میتوانیم ارتباط دنیایی که ماده مینامیمش با قوانین فیزیک و شیمی توجیه کنیم قاعدتا یکسری قوانینی هم میتوانند فرای تسلط و دانش ما در دنیای متافیزیک صدق کنند...تصادفها در سطحی بالا تر میتوانند جزئی از یک جریان حساب شده باشند... به یک مورچه آسیب میرسانی و اون این بلای طبیعی رو به طرق مختلف تفسیر میکنه.در حالیکه به نظر تو قضیه کاملا ساده ست...

1-امروزه تمام دنیا معتقدند که اعتیاد دیگر نه جرم بلکه بیماریست و با معتاد باید مثل یک بیمار برخورد شود...
2-چند توصیه برای معتادین محترم:(سه تای اول نتیجه جدیدترین مطالعات 2000 به بعد به همراه استنباطهای خودم است!شرط میبندم خیلی از اساتید دانشکده مان هم نمیدانند!)
- اگر به همراه مورفین یک آنتاگونیست رسپتور NMDA (به نظر من توپامکس) مصرف کنید دیگر بدن شما دچار تحمل به دوز های نرمال مخدرها نخواهد شد(از مشکلات مصرف مواد مخدر اینست که فرد به مرور زمان برای رسیدن به همان اثرات قبلی به مقادیر بیشتری احتاج پیدا میکند.توپامکس از این اثر که به آن ایجاد تحمل(Tolerance)میگویند جلوگیری میکند.)50 میلی گرم در روز کافیست.کمی هم قدرت حافظه و یادگیری را کاهش میدهد ولی در عوض پول بسیار کمتری خرج مواد میکنید!
-اگر به همراه هروئین روزانه 10 میلیگرم متیل فنیدات یا هر آمفتامین دیگر مصرف کنید اثر هروئین چندین برابر افزایش پیدا میکند...
- اگر شما را به زور به کلینیک ترک اعتیاد بردند! و با تجویز متادون خواستند علائم مورفین را در بدنتان از بین ببرند میتوانید با مصرف هر یک از داروهای ضد صرع(فنی توئین یا توپامکس) سطح سرمی متادون را بشدت پایین بیاورید!(یک شیشه شربت فنی توئین براحتی از داروخانه ها قابل تهیه است)
- شکل خوراکی مورفین را همیشه با صبحانه پرچرب میل کنید!
- سرنگ استریل را جدی بگیرید

3- رفتم تهران و برگشتم.فقط برای چهار روز! بابا سه تا دسته گل خریده بود!با سه کارت مختلف:مادرم روزت مبارک/تقدیم به همسرم با عشق/دوستت دارم...به ترتیب برای مادربزرگ/مامان و من! خستگی سه ماه خانه نرفتن از تنم بیرون رفت.
4- ساختمان باغ تقریبا آماده شده.بابا بنا به تقاضاها(اصرار ها-گریه ها -التماسها) ی من بالاخره استخر رو هم اضافه کرده بود.مامان گفت که اتاق زیر شیروانی مال تو باشه(چشم انداز محشری به باغها و کوههای اطراف داره) دور از خانواده احساس میکنی تنها ترین و گمنامترین انسان روی زمینی و وقتی برمیگردی چقدر با این محبت ها نوازش میشوی...واقعا کمبود محبت پیدا کرده بودم!!
5- آب دستتونه بذارید زمین و بروید تهران مانتو بخرید!!! مانتوهایی آمده در حد خدا !(احمق ! آدم باش)
6- بابت ارتباط منطقی مطالب این پست از خودم تشکر میکنم!

{به پسر شجاع:متشکرم بابت قالب جدید}
این روزها تمام فکرم درگیر پایان نامه است...فایلهایی که توی فولدر ها و شاخه های مختلف سیو کرده ام...پروتئینی که سکانسش را از هیچ سروری پیدا نمیکنم...و یک نرم افزار بدقلق که در محیط داس !!اجرا میشه.آقای دکتر چرا این ران نمیشه؟...همه مسیر ها رو چک کردم...حتی امروز توی خواب یکبار دیگه همه شاخه ها رو چک کردم!...
پ.ن.1. باورم نمیشه که تا چند سال دیگه منهم وارد زندگی میشم...ازدواج- بچه- قبض آب و برق و مجموعه ای از تکراری ترین کلیشه هایی که نمیخوام بهشون تن بدم...
پ.ن.2. امروز یک نفر از آینده صحبت میکرد. من فکر کردم به این که آینده برای من یعنی اونور آب- یک موسسه تحقیقاتی نانومدیسن که به اصطلاح تحقیقات edge of science میکنه- پول - جهانگردی - قراردادهای مهم و خلاصه" یک گاز بزرگ از زندگی"...



Posted by Picasa

پ.ن.3.آقای حمید نام! غلطها رو درست کردم...

روی تختخواب دراز کشیده ام.جزیره سرگردانی سیمین دانشور.از شخصیت هستی لذت میبرم.در جایی میگه:"او تنها مردیست که میدانم مرا استثمار نمیکند.به من امکان میدهد که زن نویی که میخواهم بشوم..."
دفعتا با صدای باز شدن یک در یا چیزی شبیه آن در جایم نیم خیز میشم.گوشهام رو تیز میکنم.ساعت یک نیمه شبه.ترس یک لحظه تمام بدنم رو فلج میکنه...ترس دختری که در یک آپارتمان تنها زندگی میکنه.دری که به حیاط باز میشه رو قفل نکردم!صدا خیلی نزدیک بود.نفسم رو حبس کردم.من میترسم!
خودم را میبینم که علیرغم همه ادعا ها و شارلاتان بازیهایم تبدیل شده ام به دختر منفعلی که از جاش تکان نمیخوره و فقط با نگاههای مات به دراتاق خیره شده.(چه نقطه ضعفی!)به 110 زنگ بزنم؟تلفن که توی حاله...چشمهایم را میبندم و منتظرم که در اتاق باز بشه.هر کی هست بیاد تو دیگه."تموم شد.کارم تمومه" "کارت تموم نیست احمق! فوقش یک جراحی میکنی دیگه..."آب دهانم رو قورت میدم و یک اعتماد به نفس نسبی پیدا میکنم.از جام بلند میشم و دنبال چیزی برای دفاع میگردم.
به تمام معنی احساس استیصال میکنم."تو یک احمقی!لابد با سوکت اینترنت میخوای خفش کنی!"می اندازمش کنار.بدردم نمیخوره .پشت در اتاق می ایستم.
بعد از یک مکث طولانی کشنده تصمیمم رو میگیرم.چاره ای ندارم...در رو باز میکنم.با کلی آرتیست بازی تمام خونه رو میگردم.حتی در کوچه رو هم باز میکنم!پس این صدای
لعنتی از کجا آمد؟در حال رو قفل میکنم و بابت این بی احتیاطی به خودم بد و بیراه میگم...اوه...خدای من! بخیر گذشت!
پ.ن.از اینکه اینقدر ضعیف و آسیب پذیر شده ام حرصم میگیره.
پ.ن.2.این پتانسیل رو دارم که همین الان وسایلم رو جمع کنم و برای خواب برم یک جاییکه فقط امن باشه...
پ.ن.3.چرا من اینطوری شدم؟...

گنجی ......

2-یکی از بچه ها میگفت ما با احتساب امروز دقیقا 43 روز مشغول دادن امتحانات پایان ترم بوده ایم!دیگری میگفت که حتی اولین امتحان رو بخاطرنمیاره.من ولی به یک تفریح اساسی فکر میکنم.یک بزن و برقص حسابی!با بچه ها(ییکه همه رفتن شهرهاشون!) یک خواب عمیق هشت ساعته.یک فیلم قوی .یک رمان طولانی و هر چیز دیگری که بتونه آدم رو در یک خلسه بی وزنی و بی ذهنی غرق بکنه.
4- ترم 10 -که اون رو سنگین ترین ترم داروسازی میدانند- ساعاتی پیش تمام شد.هنوز باورم نمیشه

5-یک کار ترجمه که طرف پول خوبی میده-فرانسه-کلاس کایت اگه جور بشه-لینوکس- پایان نامه-ولگردی-و فعلا همین.
3-یک نفر به این سوال "آخرش که چی؟"من جواب بده لطفا
6-جالب بود
1-دوران ما نیز میگذرد...

سوء تفاهم

فردا امتحان شیمی دارویی. جزوه رو روی پایم گذاشته ام.با یک دست اشکهایم رو پاک میکنم و با دست دیگه شکل داروها رو خیلی تند و عصبی چکنویس میکنم...دوستی رو به دلیلی که حتی نمیدونم دقیقا چه هست از دست دادم! نه اعصاب فکر کردن دارم و نه حوصله دفاع از خودم...


پ.ن.1.چرا حتی تا بعد از امتحانات لعنتی من صبر نکردی؟
پ.ن.2. برو.و دیگر نمی خواهم هیچوقت...

دروازه آرزوها(ی من)


Posted by Picasa





پ.ن.چقدر لوس!حالم بد شد.


Posted by Hello


اين جمله را امروز در دفتر خاطرات سال ۷۹ ام خواندم و کلی خندیدم:

"من از دینم برگشتم!
هر وقت به اینکاری که کرده ام فکر میکنم مو به تنم سیخ میشود.الان دو روز است که نماز نخوانده ام.اما در مورد خدا هنوز نظری ندارم.کشاکشهای روانی در من هر روز بیشتر میشود و میترسم این خود درگیری روانی زندگیم را نابود کند.اربابان دین شستشوی مغزی مرا خوب انجام نداده بودند...."

پ.ن.فکر نمیکنم با آمدن احمدی نزاد تابستان امسال رو بتونیم طبق سنوات قبل باپول بیت المال مسافرتهای مجانی بریم!امسال هم برنامه لبنان داشتیم که احتمالا کنسله!لعنتی.
پ.ن.2.آقای رئیس جمهور لطفا اول از بقیه شروع کنید...

متنفرم از این رشته سخت.از این حجم معلومات.از اینکه برای یک امتحان 4 روز درس بخوانی -روزی متوسط12 ساعت-شبها تا 5 بیدار باشی به داروی محرک مغزی برای افزایش حافظه و تمرکز پناه ببری(متیل فنیدات) و سلامتی خودت رو به خطر بیندازی و حتی برای پیشگیری ازPMS چند روزیOCP مصرف کنی(امیدوارم کسی چیزی نفهمیده باشه) و خودت رو تکه پاره کنی وبعد درمان شناسی رو با 9 بیفتی.نمرات از1.5 تا 14.5 متغیر بوده.و بعد اینکه بخوای دختر خراسانیهای لوسی رو تحمل کنی که بعد امتحان گریه میکنن که ما می افتیم و ...و تو در کمال ساده لوحی دلداریشون میدی بعد میبینی که همشون پاس کردن و این توهستی که افتادی!و بعد بدون اینکه اجازه بدی هیچ الاغی بهت ترحم کنه سرت رو بندازی پایین و "مثل یک کرگدن تنها سفر کنی " و بیای خونه.و در خونه امن و خلوت و ساکت خودت بحال خودت باشی. برای صدمین و البته آخرین بار با خودت عهد میکنی که حسابت رو از این جماعت موذی و متظاهر ودروغگو جدا کنی.
هنوز تاری دید دارم - زمان و مکان رو درست تشخیص نمیدم و گاهی اوقات مدت یک دقیقه بدون اینکه حواسم باشه به چیزی خیره میشوم که از عوارض اون قرص لعنتیه.دلم برای خودم میسوزه.


Posted by Hello

پ.ن. احتمالا شب با بچه ها پارک ملت نمی روم.تنهایی میرم شنا...آره.شنا.
آب...شیرجه... زیر آبی...دراز کشیدن روی آب در حالیکه چشمهاتو بستی و با موجهای ملایم آب تکان میخوری.....
ضمنا من شیرجه های خوبی میرم!..با اینکه متاسفانه IQ ی زیاد بالایی ندارم

نیایش


Posted by Hello

الهی! آنچه در کار خود است در کار تو اندازم.
و آنچه در کار توست در کار تو اندازم.
تا "من"از میان برخیزد.
و همه "تو" باشی...


پ.ن.شب خیلی عجیبی بود...

زیبا کلام در مقدمه کتاب" عکسهای یادگاری با جامعه مدنی" میگه:از نظر من شرایطی مشابه دوران خاتمی دیگر در تاریخ ایران(حداقل در نسل فعلی) پیش نخواهد آمد.باید با جامعه مدنی عکس یادگاری گرفت.پیش بینی ای که سال 78 کرده بود.و چقدر درست!


ما باختیم....


Posted by Hello
امشب هوس کردم به خانه متروکه ام سربزنم. نگاهی هم به کامنتها انداختم:

-واقعا ثابت کردی يک زنی.منطق مغلوب احساسات.....مثل هميشه
-اينجا بوي لجن ميده بوي متعفن و چندش زاي تو رو و امثال تو رو...
-مي توني اسم بلاگت رو تغيير بدي به من يك موجود زن نما هستم يا اينكه من خيلي دوست دارم زن باشم ولي نيستم و نمي تونم يا اينكه من يه موجوديم كه نه زنها من رو زن مي دونند و نه مردها من رو جزو آدمها (عجب!پس اسم زن نما رواز اینجا آورده بودم.دوسال تمام این کلمه در ناخودآگاه من وجود داشته!)
-من مرد هستم! اما اصراري ندارم كه از جنسيتم دفاع كنم ولي چون اهل مطالعه اي به عنوان يك فلسفه خوان دعوتت مي كنم به گفتگو به شرطي كه آمادگي داشتي تماس بگير يادت باشه باعلم بحث کن! منتظرتم (اینهم کامنت رالف که منتهی به یک آشنایی تقریبا پرفراز و نشیب شد)
-فکر نمی کنيد اين بچه بازيهای مرد و زن بودن ديگه بسه
- شما با اين نوشته ها به نظرمن ارزش خود را به پايين می اريد

اعتراف میکنم که مثل بچه ها اونجا رو ترک کردم و دارم وسوسه میشم که هر از گاهی اونجا هم بنویسم.
پ.ن.خوشحالم که 48 ساعت دیگه بیشتر نمونده و من در اینمدت طی یک مکانیسم مقاومتی !حتی یک کلمه هم از اون انتخابات فرمایشی مسخره ننوشتم.گرچه نهایتاتصمیم گرفتم که رای بدم
{عکس از اونجا}

من تسلیمم!


Posted by Hello

حاضرم به هر مسلک و مرامی تسلیم بشم به شرطی که بدونم از این احساس...(که توی عکس میبینید) نجات پیدا می کنم.

هدفون

امروز پنجشنبه-روی صندلی تراس -با ام پی تری پلیرم مدونا گوش میدم و چای میخورم.و البته فکر میکنم:
طعنه زن:میبینم که....هدفونو کی بهت داده؟
جواب نمیدم
منطقی:خوب .آخرش که چی؟تا حالا فکر کردی؟
من:آخر چی؟بابا منکه گفتم بهش وابسته نمیشم.چرا اینقدر یک قضیه رو مهمش میکنید؟
منطقی:چه تضمینی هست که بهش وابسته نشی و ثانیا اگر اون به تو وابسته بشه چی؟
من:خیلی عذر میخوام ولی من مسوول وابسته شدن کسی نیستم!
منطقی:این حرف اخرته؟
من:...نه
آینده نگر:امتحان میکروبی هنوز نخوندی ها!
بی خیال :بابا من خوابم میاد.پاشید جمع کنید بساطتتونو دیگه....
من خطاب به منطقی(با لحن شمرده و بی حوصله): آره.به نظر میاد باید یک تجدید نظری بکنم.خودم هم دیگه حوصله دردسر ندارم...
بی طرف:چایت سرد شد ها!
ایده آلیست:بابا ولش کنید بچه رو.بذارید تجربه کنه.زندگی عبارتست از کشف موقعیتهای جدید.عرصه های نو...
رئالیست (خشمگین):ببین منو.شما صحبت نکن...در هر صورت ما رو توی دردسر نیندازیها.این آقا یک خطر بالاقوه س
با انگشت با موهام ور میرم و فکر میکنم.
احساساتی:شماها دیوونه اید!نظرت راجع به نیوآ چیه؟ببین چقدر موهات نرم شدن...
لیوان خالی چای رو برمیدارم.از روی صندلی بلند میشم و میرم تو....


Posted by Hello

نظریه سابق من:هر مردی در روابطش با تو (توی نوعی) نهایتا به غرائز جنسی خودش فکر میکند مگر اینکه خلافش ثابت شود.
نظریه فعلی من:هر مردی در روابطش با توی نوعی نهایتا به غرائز جنسی خودش فکر میکند حتی اگر! خلافش ثابت شود
هر چه سعی میکنم منطقی قضاوت کنم نهایتا به همین جا میرسم. و فکر میکنم مخالفین فروید بنوعی خودشان را گول میزنند.شاید تحمل دیدن انسان را تا به این حد طبیعی و و پست و حیوان صفت ندارند...


شیر حمام چکه میکنه و فکر میکنم واشرش باید عوض بشه...

پ.ن.مثل سارتر که میگفت من خیلی دوست دارم که خدایی وجود داشته باشد ولی متاسفانه نیست.در مورد فروید هم ما خیلی دوست داریم که ذات انسان کمی متعالی تر و اهورایی تر و .. باشد ولی چه کنیم که اینگونه نیست

گاهی اوقات از خودم خسته میشم.








همین.

اینهم یک اساس کشی مجازی!
ظاهرا هر چه بیشتر ریسک کنی زندگی هم معادله های پیچیده تری پیش رویت میگذاره.در مورد این معادله هیچ راه حلی به ذهنم نمیرسه...از هر طرفی که شروع میکنم طرف دیگرش خراب میشه.مثل پرستاری شدم که داره اولین تزریقش رو روی مریض بیچاره تمرین میکنه.و رگ رو پیدا نمیکنه.تجربه ای ندارم و دائما اوضاع رو بدتر میکنم.

پ.ن.1.دارم از استرس منفجر میشوم و بجز یک دوست مجازی کسی نیست تا این فشار عصبی رو باهاش شریک بشم.
پ.ن.2.تعویض سیم کارت موبایل
پ.ن.3.اضافه کنید به موارد فوق امتحان شیمی دارویی را.


میتونی فقط برای یک ماه نخوای که همه چیز رو تجربه کنی؟؟؟
حقته.کیف میکنم وقتی میبینمت که توی دردسر افتادی.

به خدای کعبه آزاد شدم

امروز وقتی در راهروهای گرم دانشکده قدم میزدم تصور میکردم چه خوب بود اگر مقنعه ام را با یک حرکت سریع عصبی از سر برمیداشتم بعدانگشتانم رو با ولع لای موهام میبردم و اون مانتوی لعنتی رو هم میکندم و گوشه ای می انداختم و زیر کفش لگد میکردم و بعد در حالیکه دستها رو به پیشانی گرفتم و سر رو با بیقیدی به عقب انداختم فریاد بزنم:
"به خدای کعبه آزاد شدم"
حداقل انتظار من از جمهوری اسلامی !

از چه چیزهایی حرصم میگیره؟

از اینکه پست سه ساعت پیشم چرت محض بود.از اینکه خودم را کشتم ولی آهنگ این وبلاگ عوض نشد که نشد و چون نمی خوام به کسی التماس کنم میذارم همینطور درب و داغون بمونه تا تابستان که خودم طراحی وب یاد بگیرم.از اینکه موودم در عرض سه ساعت و بلکه نیم ساعت اینقدر نوسان میکند.از اینکه اینقدر قاطی هستم.

و از خیلی چیز های دیگه...

واکنش

ساعت را خاموش میکنم.چهار ساعت خواب واقعا کم است.کوک ساعت را هر ده دقیقه عقب میبرم و بالش را با ولع بغل میکنم.دیشب تا سه خر می زدم و با فاطمه قرار گذاشتیم صبح در راه دانشکده سنتز ها را با هم بخوانیم.نمیتوانم بیدار شوم.زنگ میزنم به فاطمه.موبایلش خاموشه.پس خودش هم خوابیده! بالاخره ساعت هشت بیدار میشم.باید این ترم معدل کل م رو بالای 15 ببرم...
و زندگی همینطور در پیچ و خم جزئیات میگذرد.فرای از این جزئیات در عمیق ترین لایه های درونی من تقریبا هیچ اتفاق خاصی نمی افتد و بعید نیست که تا20-30 سال دیگر به یک مرداب فراموش شده متعفن تبدیل شود.سالهاست که با خدا و مذهب و غیره خداحافظی کرده ام.برهان نظم و علیت هر دو ابطال شده اند و هیچ دلیلی برای اثبات یا نفی هیچ گزاره ای در دست نیست(عبارت صحیح تر:دلایل کافی برای هم اثبات و هم رد هر گزاره ای موجود است.پس هیچ حکمی نمیتوان داد...)
نظام خلقت میتوانسته در آغاز پیدایش ماده به هر یک از میلیارد ها ترکیب ممکن شکل بگیرد و وضع موجود تنها یکی از این اشکال است.پس در شرایطی که وضع موجود بهترین وضع نیست نمیتوان زندگی را یک جریان هدفمند دانست...
پ.ن.مسلما در اولین فرآیندی که طی آن یک اتم هیدروزن بوجود آمده واکنش خودبخود در جهتی پیش رفته که k ی واکنش بیشتر باشد و به سطح انرزی پایین تری برسد.و این مساله فرضیه تصادفی بودن را رد نمیکند؟؟؟
و حالا که به هیچ طریقی به جواب این سوالها نمی رسم چرا خودم را در پیچ و خم جزئیات زندگی گم نکنم؟

1-خیلی سخته وقتی میبینی دوستت داره خرد میشه و تو فقط میتونی دندانهایت را رویهم فشار بدی و از کنارش رد بشی.هم کاملا مقصری و هم کاملا بیگناه.
2-و من تنها در یک واحد اپارتمان 80 متری! چقدر شب اول ترسیدم!الان دیگه عادی شده و دارم برای خودم زندگی میکنم.واحد لوکس و تمیزیه.سه سال توی خوابگاه. سه ماه در یک سوئیت یک نفره در یک پانسیون.یکسال در زیر زمین یک خانه قدیمی در رضاشهر.واین یکسال اخر هم اینجا و بعد هم دوران دانشجویی من تموم میشه و کوله باری از تجربه های تلخ و شیرین و از این حرفها...
3-دارم کم کم از بیوتکنولوزی به نانوتکنولوزی شیفت پیدا میکنم.با اینکه در بیو بیشتر کار کرده ام.من هر طوری که بخواهم زندگی میکنم و اگه لازم باشه تا پنجاه سالگی هم آنقدر سوراخهای مختلف سر میکشم تا زمینه دلخواهم رو پیدا کنم...
4-امتحان شیمی دارویی نزدیکه و من دوباره در و دیوار خونه را با ساختار شیمیایی داروها و محل اثرشون و ... پر کرده ام.استاد شیمی دارویی برای خودش سایت درست کرده و کل جزوات خودش رو روی سایت برده!
5-این روز ها آهنگ علی کوچولو رو خیلی گوش میدم.منو یاد ارامش دوران کودکی میندازه.بخصوص اونجایی که میگه:"نه قهرمانه...نه خیلی ترسو...نه خیلی پرحرف...نه خیلی کمرو"
مملکتی که دانشجوی سال آخرش با آهنگ علی کوچولو حال میکنه!باید از خودم خجالت بکشم!

اثاث کشی

یک چند روزی درگیر اثاث کشی به خانه جدید هستم...
خیلی حرف دارم.از معتاد هایی که میان داروخانه..از خونه جدید..از اون برنامه های احمقانه تلویزیون. میذارم برای بعد.

با خودم مخالفم

تک تک رفتارهاشون اعصاب منو خرد میکنه.تمام شیفت های خوب داروخانه رو بین خودشون پاس میدن و در سطح مشهد کارتل داروخانه!!! ایجاد کرده اند.هیچکس بجز خودشون رو قبول ندارند.فضولند.براحتی غیبت میکنند.بستنی خوردن در پیاده رو رو زشت میدونند.منتهی آمالشون در ازدواج خلاصه میشه. جلوی من به جای" فلکه" میگن" میدان". اصلیت هیچکدومشون هم مشهدی نیست! از اینکه دارند برای نمایشگاه تهران میروند خوشحالند و وقتی با اون لحن شیطنت آمیز میگن:" تهران خوش میگذره " دلم براشون میسوزه.
مجبور نیستی با آدهمایی که قبولشون نداری معاشرت کنی.
از مشهدیهایی که مثل آدم با لهجه خودشون صحبت میکنند و به اصلیت خودشون احترام میگذارند خوشم میاد.
باران به پنجره میزنه و تو هم سعی کن این کینه های کودکانه رو دور بریزی.
... روز به روز از خودم بیشتر فاصله میگیرم.امسال افتضاح ترین سال عمرم بود. سالی که حتی یک روزش رو ساعت به دستم نبستم.یک نوع هیپی گری! یک نوع عصیان علیه خودم.علیه تمام این سالهایی که برای ساعت به ساعت تک تک روزهام برنامه مکتوب میریختم.سالهایی که موهام رو به پسرانه ترین شکل ممکن میزدم و مثل یهودیها که مینی زوپ رو برای زنها ممنوع کرده اند من موی بلند - ناخن بلند - و حتی دامن رو برای خودم قدغن کرده بودم!عید سال گذشته 50 مقاله در موضوع برهم کنش دارو با نانو پارتیکل های آهن خوندم و خلاصه کردم و عید امسال...از خودم خجالت میکشم.
با خودم مخالفم.از خودم متنفرم. از وقت کشی بی حاصلی که میکنم.از درسهایی که برای شب امتحان تلنبار میکنم.از اینکه کونگ فو رو کنار گذاشتم و قدرت بدنیم افت کرده.از اینکه اینقدر لاابالی و راحت هستم و از اینکه اینقدر اتاقم بهم ریخته است!
شاید بتونم این یکسال ولگردی رو به حساب رفع خستگی یا یک نوع رفلکس روانی یا شرایط عجیبی که برام پیش اومد بگذارم و هنوز هم از خودم توقع داشته باشم که همون آدم اصولی قبل باشم...

کار پایان نامه مونده/ تکلیف خونه هنوز معلوم نیست/ فرانسه مونده/ تکلیفم رو با ...هنوز روشن نکردم/ پس فردا امتحان بیوفارمسی/ جزوه درمان شناسی مونده/ گزارش کارها موندن/ اجاره ماه پیش هم عقب افتاده
در هر صورت الان فقط یک کار واجب دارم:لم بدم روی مبل و به عاقبت این زندگی نامعلوم فکر کنم...

کاملا روزمره !

ساعت 6 صبح :باید گزارش کارهای سه جلسه آزمایشگاه کنترل میکروبی رو بنویسم.ولی میخوابم!
ساعت 7:40 دیرم شده.مجبورم با آزانس دانشکده برم.
ساعت 8:20 با 20 دقیقه تاخیر وارد کلاس میشم
ساعت 9:30 با بچه ها مسایل بیوفارمسی رو با سرعت نور ! کپی میکنیم.
ساعت 10 :کلاس بیوفارمسی.مسائل رو تحویل میدیم
ساعت 11:30 :تصمیم میگیرم در سمینار داروسازی شرکت کنم! علیرقم اینکه مقاله ام آماده نیست.آخرین مهلت ثبت نام آنلاین: امشب ساعت 12
ساعت11:45 :من در حال دویدن برای واریز پول
ساعت 12 :من در حال بلعیدن ! نهار در سلف
ساعت 12:15 : در حال کلنجار رفتن در کتابخانه برای نوشتن یک ابسترکت انگلیسی فقط با یک رفرنس و بدون حضور ذهن.وقت زیادی ندارم
ساعت 12:45 :خلاصه مقاله نوشته شد(مونتاز شد ! )
ساعت 1 :استاد مشغول تصحیح
ساعت 1:30 : با نیم ساعت تاخیر وارد ازمایشگاه میکروبی میشوم. رفیقم از گزارش کار کنترل خبر میگیره که ننوشتم...استاد صحبت میکنه و من با عجله تمارین کلاس فرانسه رو بیرون میارم و حل میکنم!
ساعت 2 :بی اجازه از آز میزنم بیرون تا خلاصه مقاله تصحیح شده رو از استاد بگیرم.دو خط اضافه میکنه و بهم برمیگردونه
ساعت 2:20 :خیلی بی سروصدا و گربه ای بر میگردم توی آز میکروبی
ساعت 3 :به خانه میرسم و با عجله مشغول نوشتن تکالیف فرانسه میشوم
ساعت 4:30 :کلاس فرانسه.چقدر عالیه که میتونم اونجا روسری بپوشم.بعد از کلاس به قول مشهدی ها "پشت بندش" یک عدد ساندویچ
ساعت 7 :روی تخت بیهوش میافتم.خواب بدی میبینم که اعصابم رو بهم میریزه
ساعت 9:یک بسته پستی. یک دوش آب گرم.یک لیوان آب پرتقال تگری و روز من شروع میشه!!
ساعت 10 : تلفن (فردا جاغرق میای؟ نه نمیتونم )- افکار منفی - اینترنت - تکمیل خلاصه مقاله و... یک انگیزه جدید برای زندگی : سمینار سه روزه نانومدیسن در اسکاتلند! یکسال فرصت دارم جهت کار روی مقاله - مخ زنی بابا - و جور کردن پول.این یکی رو باید تنهایی برم.یعنی میشه؟ توی سایتش نوشته:
40 sponsored places are on offer for the best posters from young researchers - PhD students or young scientist in their first post doctoral position.
یعنی بهترین فرصت برای بورسیه!

Posted by Hello

ساعت 11:58 !!: ارسال فرم ثبت نام سمینار
ساعت 12 : شام امشب:برنج و قرمه سبزی یخ زده (لیوفیلیزه ! ) که از خونه اوردم ! میوه ها تو یخچال خراب شدن.آشغالها رو یادم رفت بذارم بیرون. ماست هم نداریم
ساعت 1 : خر خوانی برای امتحان دوشنبه ! - وبلاگ - لباسها رو یادم رفت پهن کنم!
احتمالا حوالی 3 : خواب
اینهم یک عکس دیگه از اسکاتلند که فعلا قبله آمال من شده!


Posted by Hello

تو را خدا نگهدار... که می روم بسوی سرنوشت


Posted by Hello


در این سه روز من به اندازه سه سال پیر شدم و گاهی حوادث آنقدر پیچیده می شوند که آدم گیج و مبهوت همینطور میماند که چه باید کرد؟راه درست کدام است؟حقیقت کدام است؟ گریه امانم را بریده ... و بازیهای روزگار...
من دیشب یک انسان را زیر پا له کردم.همانطور که یک سیگار را با ته کفش خاموش میکنند. و البته گریزی هم نبود.جفایی که یک سال پیش عزیزی در حق من کرد اینبار من بر تو کردم ...
من بیرحمترین انسان روی زمین - البته بعد از پدرم هستم - که من آن نیزه را به اطاعت از او در سینه ات فرو کردم.همین دیشب. اول باور نکردی. بعد عصبانی شدی و بعد گریه.صدای گریه یک مرد... که هنوز در گوشم می پیچد.
دیشب را تا صبح هذیان میگفتم.

مدار های منطقی همیشه برای من سمبل پیچیدگی و سردر گمی هستند. هزار راه طی نشده پیش روست که با انتخاب هر کدام سرنوشتی کاملا متفاوت رقم خواهد خورد.

برایت آرزوی صبر میکنم. و یک زندگی موفق که استحقاقش را داری.رویای سوئد - مستند سازی - پول و یک ازدواج عالی.من رو از موفقیتها یت بی خبر نگذار.

دوستهات بخاطر چندرغاز پول شیفت شبانه روزی داروخانه میگیرن یا کار دانشجویی میکنن و تو اینقدر راحت صد تومان پول رو یادت نمیاد کجا گذاشته ای.بچه بورزوای لاابالی بی تعهد بیعرضه سربه هوای گیج.مواظب باش خودتو گم نکنی...

به هیچ علاقه ای نمیتونم اعتماد کنم. همه میدونیم آخر این دوستت دارم ها به کجا میرسه.یاد جفت گیریهای حیوانات میافتم.همونقدر کثیف.همونقدر کثیف.همونقدر کثیف.ما همه محکوم قوانین طبیعتیم.جبر تاریخ.جبری که موظفه نسل انسانها رو روی زمین حفظ کنه.همونقدر ضروری که نسل مارماهی و عنکبوت باید حفظ بشه. اومده داروخانه و یک دارو میخواد برای افزایش قدرت جنسی ! برو تا خرخره خودت رو خفه کن.نوش جانت.کاش منهم مثل تو بودم.کاش مار گزیده نبودم ! که از هر " دوستت دارم"ی با چنین دقت و وسواس فاصله بگیرم.که از ترس هکرها تمام پورتهای عاطفیم رو با چنین جدیتی ببندم.و فکر میکنم درستش هم همین باشه.
من تا اطلاع ثانوی اینطوری خوشم و تو هم برو هر طوری که خوشی خوش باش.البته با آدمش.

"هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست.در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد میکنیم.مانند هنرپیشه ایکه بدون تمرین وارد صحنه شود.اما اگر اولین تمرین زندگی خود زندگی باشد پس برای زندگی چه ارزشی میتوان قائل شد؟اینست که زندگی همیشه به یک طرح شباهت دارد..."
بیرون باران قشنگی میاد. من یک روز پیر خواهم شد.مثل قهرمان" عشقهای خنده دار" میلان کوندرا که روزی به این نتیجه رسید: "مرد ها دیگر برای دیدن من سر بر نمیگردانند"


Posted by Hello
بزرگترین بزرگترین بزرگترین موهبتی که یک آدم تنهای عجیب مالیخولیایی صادق هدایتی اجتماع گریز تنهای تنهای تنها مثل من میتونه یکبار و فقط یکبار در طول زندگیش - نه - حتی یک دقیقه برای تمام عمرش داشته باشد: یک دوست.یک دوست خوب .همین.
این جمله بارها و بار ها در کوه از ذهنم می گذشت.
باور نمیکنم که از یک قله 2900 متری صعود کرده باشم! یک کوهنوردی سنگین دو روزه به مقصد قله سفیدپوش" فلسکه" با یک اکیپ متشکل از هیجده نفربچه باحال مشهدی. خیلی زود با همشون رفیق شدم.شب چادر ها رو برپا کردیم و من برای اولین بار توی کیسه خواب خوابیدم.در سرمای زیر صفر درجه با 4 لباس و 3 کاپشن و 4 تا شلوار و کلاه باز هم توی کیسه خواب میلرزیدم.6 صبح فردا دوباره راه افتادیم.بچه ها با هم آواز می خواندند.اکثر همسفرهای من دماوند و بینالود رو حداقل یکبار فتح کرده بودند و شاید یک قله 2900 متری برای اونها در حد یک "شوخی بامزه " بود!
من ولی اعتراف میکنم در حالیکه فقط حدود 100 متر با قله فاصله داشتم با یک عده از بچه ها مسیر را برگشتیم.تمام بدنم درد میکرد وحالت تهوع داشتم .فقط به برگشت فکر میکردم و به اینکه دیکه هیچ وقت کوهنوردی نخواهم کرد! تصورش را بکنید 9 ساعت کوهنوردی بی وقفه در روز دوم فقط با دو توقف 10دقیقه ای!!! بطری آب رو از کوله در میاوردی و میدیدی که یخ زده! حتی آب بین موهام یخ زده بود! یک عدد شکلات کوچک در اون شرایط به اندازه دو تا ساندویچ همبرگر میچسبید.
الان ولی توی اتاق هستم.صورتم به طرز وحشتناکی با نور آفتاب و تابش شدید برف سوخته و تمام بدنم هم گرفته.بعد از ظهر یک 8 ساعتی خوابیدم و الان هم میرم که دوباره بخوابم.

شمال هستیم.متل قو.من نشسته ام پشت میز و بساط ترجمه ام رو پهن کرده ام.ترجمه صفحه ای 1000 تومان.اونطرف بابا نشسته و پشت تلفن چند عدد ... معامله میکنه جمعا به ارزش 2/5 میلیون دلار! عجب تقابلی بین اقتصاد خرد و اقتصاد کلان !
پنجره من طبقه دوم یک خانه ویلاییه که توی یکی از این شهرکها واقع شده.خانه روبرو دو تا سگ یکی کوچک و یکی بزرگ داره که کوچیکه مدام اینطرف و اونطرف میره و من با دوربین تماشاش میکنم.یک پیرمرد با دو چرخه اش از جلوی خانه رد میشه.انتهای این خانه ها به جنگل و به کوههای سبز البرز یا بهتر بگم به طرف سبز کوههای البرز میرسه.


دیروز رسیدم مشهد.اینجا هوا سرد و ابریه.هم خانه ایم نیست. دو تا چمدان باز هنوز وسط اتاق هستند. از تهران کلی چیزهای خوب آورده ام:یک هدفون- یکسری لباس- یک گوشی جدید و یک MP3 player محشر سامسونگ که ماهها بود برای خریدش نقشه می کشیدم.کیفیت ظبط و پخش صداش باورنکردنیه !و یک چمدان پر ! غذای یخ زده. اتاق ساکته.طبق معمول به رفقای مشهدی زنگ نمیزنم.وانمود میکنم تا خود یکشنبه که کلاسها شروع میشه مشهد نیومدم. تصمیم گرفتم رابطه ام رو با تمام آدمهای احمق اطرافم کات کنم.چرا من در اوج رفاه اینقدر آدم غمگینی هستم ؟ دردم چیه؟ مرگم چیه؟
دیشب فیلم محشر eyes wide shut استنلی کوبریک رو دیدم.بدون سانسور.نیکل کیدمن در یک پارتی با مرد دیگری میرقصه و سوء تفاهم بین او و شوهرش -تام کروز - از همونجا شروع میشه.فیلمی عمیق قابل تعمق و بسیار قوی که روابط آزاد جنسی در جامه امریکا رو به تصویر و نقد میکشه.چنان عمیق که منجر به جدایی این زن و شوهر در دنیای واقعی میشه ! تصورش رو بکنید!

"فلسفه هایی که قائلند سطحشان از سطح عقل مردم بالاتر است -(چرا من ویرگول ندارم؟) ورائ منطق و ورای عقل سخن می گویند و آدمیان باید از عقل و منطق درگذرند تا حرف آنها را بفهمند اینها حرفشان راست باشد یا دروغ - ما که نمی توانیم قضاوت کنیم چون فوق عقل است - ولی یک چیزی را قضاوت میکنیم و آن اینکه اینها بهترین زمینه اند برای ظهور حکومتهای توتالیتر و فاشیسم. هیچ خوراکی بهتر از این نمی شود به خورد مردم داد برای اینکه عقلشان را - برای پذیرفتن هر اندیشه سست و یاوه ای - نفی کرد...
هر کس یا هر مکتبی که معتقد باشد که کسی یا حکومتی مظهر و مجسمه یک ایده متافیزیکی ست دو تا در بزرگ دروازه فاشیسم را گشوده است..."
عبدالکریم سروش
تا بعد از عید نیستم...


Posted by Hello


اسمش هست: دوستان قرن 21
تقدیم به همه دوستان مجازی که یک بیست روزی نمیبینمشون...
شعر عمیقی نیست و فقط کمی بامزه ست

" دوستان قرن 21 ذنبال تفاهمی هستند که برای ایجاد آن فقط انگشتانشان حرکت میکند...
با اینتر نت به دنیای درون یکدیگر رسوخ میکنند
و علم را با کابلهای تلفن که بر فراز خانه ها کشیده شده می اموزند
کامپیوتر را به برق بزن و ببین چگونه تو را به سراسر دنیا خواهد برد
دنیایی بدون تابستان و بدون زمستان
و کامپیوتر را از برق بکش و ببین چگونه مریض و ناخوش میشوی !
و هر انسانی دوباره به همان حیوان دوپا تبدیل میشود
دوستان قرن 21 احساسات استریل را ترجیح میدهند
احساساتیکه الکترونیزه و انفورماتیزه شده است
و با موس و کیبورد قرار ملاقات میگذارند !"

لارا فابین

اول اهنگش با صدای تایپ و اتصال مودم شروع میشه

---> من فردا باید در دادگاه شهادت بدم که روز جمعه در حوالی جاغرق مشهد یک پسر دوچرخه سوار زده و بینی هم خانه ای من رو در 7 جا شکسته. البته شهادت من در قاموس این احمقها نصف حساب میشه چون من زن هستم ولاجرم احساساتی و ممکنه تحت تاثیر عواطف زنانه اونجا بگم که این آزاده بوده که خودش رو به عمد جلوی دوچرخه انداخته! 12 میلیون دیه برای آزاده تعیین شده که باز هم چون زنه نصف میشه. خاک بر سر این جمهوری اسلامی ! همین روزهاست که ویزای امریکا رو بجای دوبی باید از افغانستان بگبریم.افغانستان امارات دوم میشه.حالا ببینید...

---> این مثلا چهارشنبه سوریه؟ این جماعت هنوز هم با سیگارت حال میکنن.مجبورم تا خود سال تحویل رو اینجا بمونم.آدم توی این شهر میپوسه.وه که اگر دهمون بودم ملت غیور از ساعت 8 صبح با تانک به خیابانها اومده بودند! و انفجارهای مهیب نارنجک و اکلیل سرنج وانواع بمب چهار دیوار خونه رو به تمام معنا میلرزاند.ولی اینجا هوا تاریک شده و هنوز چندان خبری نیست.الان همه ساکنین اپارتمان ما جمع شدن توی حیاط و اعضای هر خانواده ای با فشفشه و نارنجک و سیگارت به نوبت هنرنمایی میکن.آقای مطلق که چاق و مهربونه با خانمش که زانتیا داره... اون خانم دکتره که با چادر و دستکش پشت فرمون میشینه و بابام همیشه ازش تعریف میکنه... آقای م که مسئول امور مالی ساختمونه...پسر اقای محمدی که یکبار که تو دردسر افتاده بودم و گواهینامه همراهم نبود تصادفا رسید و گواهینامه اش رو به افسر داد...و من و برادرم...همه هستیم و داریم میخندیم و تفریح میکنیم.تازه محله ما هم زیاد فاز نمیده.باید بری اکباتان یا گیشا. و یا کردستان.کردستان محله بچه قرتیهاس و همون جاییه که تا کوچکترین اتفاقی میافته دختر پسر ها میریزند وسط خیابون راه ماشینها رو میبندن و دست به دست هم رقص سرخپوستی میکنن!پارک قشنگ جمشیدیه که از پنجره آشپزخانه دیده میشه... پارک قیطریه که روزهای تعطیل یکی دو راس ! بچه مایه دار عوضی میریزن و سیصد هزار تومن اسکناس صد تومانی روبرای تفریح ! آتش میزنن...و...و...
با عرض پوزش... همین الان یکی از شهروندان تهرانی آن شدند و اطلاع دادند که نیم ساعت پیش نزدیک بوده در اثر انفجار یک بمب شیشه های یک ساختمون روی سرشون بریزه...ایشون در پاسخ به این سوال که اونجا الان خیلی سرو صداس؟ چنین گفتند که خیلی مال یک دقیقه شه !و در پایان به من که غر میزدم توصیه کردند که بچه نباش و جونت رو دو دستی بچسب...
تهران که هستم دلم برای ازادی که در مشهد دارم-کرایه های ارزون و محیط ارامش - تنگ میشه و مشهد که هستم برای تهران ! انسانی شده ام با دو هویت.نمیدونم کجا ریشه بدوانم


Posted by Hello

بالاخره ترجمه ترانه je t aime يعني دوستت دارم از لارا فابين به پايان رسيد. که اينجا مينويسمش.
سعی کردم ترجمه اش آزاد و معنا محور باشه.

"قطعا راههای بهتری هم بود اگر ميخواستی مرا ترک کنی
و اگر مانده بودی شايد برق نگاهت ميتوانست راه حل مشکلات من باشد.
و من در آن سکوت تلخ تصميم گرفتم خطاهای تو را ببخشم.
تمام خطاهايی که يک نفر ميتواند در رابطه ای چنين عميق مرتکب شود.
گاهی اوقات آن طفل کوچکی که در درون من است بهانه تو را ميگيرد
که چون گذشته او را حمايت و به او محبت کنی...
و گاهی اوقات با خود ميگويم:
من از تو خونی را دزديده ام
که هيچگاه قابل تقسيم نبوده است(اينو استادم هم نفهميد يعنی چی)
و در انتهای تمام اين سخنها و رويا ها ميخواهم فرياد بکشم:
دوستت دارم.دوستت دارم
مثل يک ديوانه.مثل يک جنگاور.مثل يک ستاره سينما...
دوستت دارم.دوستت دارم
مثل يک وحشی.مثل يک پادشاه.مثل انسانی که هيچگاه نميتوانم باشم.
ببين که اينگونه دوستت دارم.
...
و در آن خانه سنگی
شيطان ما را مينگريست که می رقصيديم...
و من همچنان ميخواستم ادامه پيدا کنداين هياهو
ميان دو بدنی که با هم صلح کرده اند...
دوستت دارم.دوستت دارم
مثل يک ديوانه.مثل يک جنگاور.مثل يک ستاره سينما...
دوستت دارم.دوستت دارم
مثل يک وحشی.مثل يک پادشاه.مثل انسانی که هيچگاه نميتوانم باشم.
ببين که اينگونه دوستت دارم."

مرثیه ای برای خودم

امروز در يک کسری از ثانيه چشمم به يک ماشين نمره شيراز افتاد و دوباره اون درد لعنتی در تمام بدنم پيچيد.
يکسال پيش دقيقا در همين روز ها بود که از يک آقايی خواستگاری کردم...
و اون گفت:...
...
در ظاهر چيزی رو نشون ندادم چون با خودم عهد کرده بودم ظرفيت هر پاسخی رو داشته باشم. ولی از درون خرد شدم...
الان يکسال گذشته
و من در کمال ناباوری هنوز زنده ام!
زندگی همینطور جریان داره.و من هم بدم نمياد دوباره جریان پیدا کنم.
کونگ فو رو ادامه بدم.و از دنیای مجازی هم -که بهش پناه برده بودم- کم کم خودمو بکشم بیرون
آهای دختر خانومی که هيچ وقت به کم قانع نيستی و ميخوای هر ریسکی رو تجربه کنی !
مواظب بازيهای زندگی هم باش...

بايد ظرف ده روز- جنگی - يک پروتئين رو مدلينگ کنم.يعنی اكر درست فهميده باشم ساختار فضاييش رو با يکسری نرم افزار هايی شبيه سازی کنم.و جالبه که فعلا از اينکار هيچی نميدونم...

گربه

حالم چندان خوب نيست.داروها خواب آلود و سستم کرده اند.مثل يک گربه روی مبل کنار بخاری خوابيده ام.يك ژاکت هم انداخته ام روم.هر از گاهی آزاده مياد :قرصهاتو خوردی؟چيزی ميخوای برات بيارم؟شام خوردی؟
منم کمی ميوميو ميکنم و کش و قوس ميام و دوباره ميخوابم.وقتی مريض هستم احساس کمبود محبت بهم دست میده و بطرز کودکانه ای تشنه توجه و محبت میشم...
قرار بود دوستم از خوابگاه بياد اينجا امشب رو پيشم باشه.همين الان زنگ زد و کنسلش کرد! بعد از اینکه دو ساعت انتظارش رو کشیدم.صميمی ترين دوست من بود!يک لحظه احساس کردم تنها ترين آدم روی زمينم. همه به طرز مضحکی به فکر امورات و منافع خودشونن.(خود من هم همینطورم...) روی هيچ کسی نميشه حساب باز کرد.
از عشق که بالاتر نيست...کسی که دوستت داره در واقع تو رو برای خودش ميخواد.اینطور نیست؟محبت پدر و مادر؟ اونهم از روی غريزه است.محبت دوست هات؟اون هم برای گريز از تنهايی خودشونه.ديگه چی ميمونه؟هيچی!

زالو

تا حالا از مرگ کسی اينقدر خوشحال نشده بودم تا همين چند روز پيش که اين مرتيکه عبادی امام جمعه خرفت مشهد به درک واصل شد ! همونی که روز اول دانشگاه در اون همایش توجیهی احمقانه - که وسطش اومدم بیرون - دانشجویان رو به کنترل غریزه جنسی ! در محیط مقدس دانشگاه توصیه میکرد.چنان دهاتی و ابله و کوته فکر که انگار دارد برای یک گله گوسفند سخنرانی میکند.و البته ظاهرا از این دست عقاید مضحک زیاد داشته است.
من هم هرچه سعی میکنم اصول دموکراسی و تحمل مخالف رو در نظر بگیرم در مورد این یکی نمیتوانم.
خراسان یک حکومت خود مختار است که توسط آستان قدس اداره میشود.استان قدس شاید علنی ترین مصداق یک کانون نامشروع قدرت در ایران باشد.هر جا یک نهاد مذهبی قدرت اقتصادی بگیرد باید منتظر فاجعه بود. سوال من اینست که چرا موقوفات حرم باید به جای سازمان موقوفات به یک نهاد مذهبی واگذار شود؟
به هر صورت خراسان علیرقم اینکه از نظر منابع اقتصادی بسيار غنی محسوب ميشود ولی استان قدس مثل يک زالو تمام شاهرگهای سياسی اقتصادی و حتی فرهنگی اين استان را در دست خود گرفته است . و اجازه کوچکترين تحرکی به نهاد های مدنی استان نميدهد.من باب مثال یاداوری میکنم اختلاف نظر طبسی با شهرداری را بر سر قضيه مترو...
چند سال پيش يک بنده خدايی اگهی يک دامداری در یکی از روزنامه های صبح ميچاپه و بجای شماره تلفن شماره مجلس رو ميده! تصور کنيد فردای اون روز ملت زنگ زده اند و...!
و البته خيلی دلم ميخواد من هم يک شيطنتی تو همين مايه هامنتها اين بار با طبسي بکنم!

دو روزه بعلت تب و سرماخوردگی شدید بیحال و ناخوش یک گوشه ای افتاده ام.اينجا اگه حتی بيفتی و بميری تا يکماه هم کسی نمياد لاشه تو جمع بکنه.به خانواده قاعدتا نمیگم چون نگران میشن.
اگر تنها هستی يا بايد قوی باشی و يا بايد قوی باشی.و هيج حالت ديكه اي وجود نداره.ضعيف باشي طبق قانون طبيعت زير دست و با له ميشوي.اين رو در طول 4 سال زندكي دور ازخانواده بهش رسيدم.ازاده اومده اينجا وداره فك ميزنه.من فقط سر تكون ميدم.اي بابا مي ذاري تمركز داشته باشم يا نه؟


Posted by Hello

اولتیماتوم خانواده به من:
" یا تا وقتی که با ما زندگی میکنی یکسری اصول و تعهدات مذهبی ما رو میپذیری و اجرا میکنی و شئونات مذهبی ما رو رعایت میکنی و یا برای همیشه از ما طرد میشی.و خیلی راحت فکر میکنیم دختری داشته ایم که در یک سانحه تصادف مرده.خرجت رو هم خودت در میاری!"
در شرايطی که همه رفقام آرزو دارن تا عيد برسه و برگردن شهرشون من از الان عزا گرفتم که اين بيست روز رو چطور اونجا سپری کنم.تهران هيچی برای من نداره.تفريحاتم خلاصه ميشوند در:کوهنوردی شبانه با دايی(۵ صبح بايد دم در اماده باشم) ـ مطالعه و خلوت گزینی در پارک نياوران ـ شنا و نیز پرسه زدن توی انقلاب دنبال کتاب ـ اگر هم روابط حسنه باشه! شبها با بابا تا میدون نوبنیاد قدم میزنیم و برمیگردیم.تقريبا همين!
دو تا کتاب توپ دستم اومده که وسط درس دائما بهشون ناخنک ميزنم و بعد میبندم.حيفم مياد يکدفعه بخورمشون!

1- بالاخره يک نفر رو اوردم که آشپز خانه و حمام و کلا همه جای خونه رو تميز کنه.تجربه بدی بود.داشتم ميمردم از خجالت وقتی بهش می گفتم کجا ها رو بشوره و چيکار کنه.از هيکل خودم خجالت می کشيدم.
2- اين دختر ۱۳ ساله شيرين فرانسوی به نام Alizee با اون صداي محشرش داره تبديل به يک سوپراستار ميشه.در هروضعيت روحي كه باشم نمي تونم از شنيدن صداش به وجد نيام و انرزي نگيرم.

Posted by Hello
اول ميخواستم فقط يك عكس بذارم ولي حيفم اومد



Posted by Hello

البته شعرهايي كه ميخونه بسيار ساده هستن و تا جايي كه من كوش كردم خبري از مضامين عرفاني و ...توشون نيست.اين عكس تبليغاتي روي سي دي اوريجينالشه كه همين سه ماه قبل بيرون اومده. بيست و جهار ساعت دارم همينو كوش ميدم


Posted by Hello

مار

زندگی چقدر چيز عجيب و پيچيده ای به نظرم مياد.کاش ميتونستم فقط يک نگاه دزدکی به بيست سال بعدم بندازم.يا به وقتی که پير شدم...
يک پيرزن که قراره من , اون باشم.آره...
دوستام از خوابگاه امشب رو اومدن پيش من.خوابشون کردم و خودم اومدم اينجا.سر شب شام و ژله خورديم و سينوهه ديديم.
کاش ميشد يک لحظه از خودم بيام بيرون...اون پيرزنی که قراره من اون باشم...
ديشب خواب مفصلی ديدم که در آخرش يک مار سمی پيشانيم رو بوسيد.يعنی چه؟


Posted by Hello


where were you when i was hurt and broken?
and where were you when i needed to hold your hand?
i wish you were here
so let me die...

يك ايده جالب براي بحث و مطالعه:ايا فطرت انسان هم ميتونه نسبي باشه؟و حتي تكامل بيدا كنه؟
ايده بعدي:ايا جرج بوش درك بهتري از حقيقت داره يا افلاطون؟ايا متوسط جامعه انساني امروز درك نزديكتري از حقيقت دارد يا متوسط جامعه انساني جامعه انسانهاي غار نشين؟(تكامل تدريجي فلسفه انسان در تاريخ)
خداي من ياد اجاره خونه برداخت نشده افتادم و سيم كارتي كه بايد بسوزونم و خانواده اي كه ازم خواستن تا قبل عيد تصميم بكيرم با اونا باشم و يا براي هميشه...و ديكه هيجوقت اسمي از من نبرند...
برم به زندكيم برسم...

1- از خانواده تقريبا طرد شده ام.من رو به هر جيزي كه ميشه تصورشو كرد متهم كردن ومن هيج دفاعي نكردم.ساعت 5 صبح رسيدم مشهد.در خانه رو كه باز كردم مواجه شدم با قبض تلفن و برق -مجموعا هفتاد تومان.اونهم در اين وضعيت افتضاح.عصرهم صاحب خانه اومد دم در و ياداوري كرد اجاره اين ماه رو هنوز ندادم.خاله ديروز زنك زد و 56 دقيقه باهام صحبت كرد .همه اين خوشحاليها امروز به اوج خودش رسيد.وقتي فهميدم كه موبايل رو جايي كم كردم.يا ازم زدن .نميدونم.خيلي عاليه.منتظر بعديشم.
2- ديروز يا بريروز توي دانشكده راه ميرفتم كه يك نفر صدام كرد-مسوول ازمايشكاه سم شناسي .ليست نمرات رو نشونم داد.كمي من ومن كرد و كفت:ببخشيد ديكه بيشتر از اين نميتونستم اضافه كنم.البته به من مربوط نيست ها ولي احساس ميكنم اين ترم شما كمي...خوب حتما يك مشكلي داشتيد...دو نمره بهم اضافه كرده بود.از روي ترحم.براي خودم متاسفم.
3- اينهمه دوست مجازي هم بقول مسواك همه با هم نيست و نابود شدن.يك بيغام خصوصي:تو كجايي؟... حداقل بيا كتابهاتو بكير و بعد مثل دوتا ادم متمدن از هم خداحافظي مي كنيم.
4- از شلنك بخاري دوباره كاز نشت ميكنه.جقدر جالب!و اين دفعه ديكه قصد ندارم درستش كنم.يكماهه به ازاده قول دادم يه نفرو بيارم اشبزخانه و حمام رو تميز كنه ولي تنبلي ميكنم.
سعي ميكنم قوي باشم.
5-يك نفر داره ناخواسته من رو در زمينه خدا و متافيزيك مجاب ميكنه
6- اين همه وراجي و يك كلمه حرف حساب توش نيست.براي همينه كه كسي برات كامنت نميذاره
7- من يك احمق رواني ام.همين

دارم ياد ميكيرم مثل سنك خرد بشم ولي صدام در نياد...

جدیدا وسوسه شده ام که نوعی از عرفان رو تجربه کنم.اسلامی بودایی آمریکای جنوبی...نوعش فرقی نمیکنه.بخاطر هیجانی که برام داره و بخاطر اینکه هیچ چیز دیگه ای الان نمیتونه منو اشباع کنه.
یک ارلن هزارسی سی دارم که تا حالا پارچ آبم بوده و و از این ببعد به جای گلدون ازش استفاده میکنم.یک شاخه گل مریم توش گذاشتم تا قدری روحیه زمختم را تلطیف کنه.امیدوارم گرمای اتاق اذیتش نکنه.موقع خریدنش اصلا سراغ یک شاخه پر گل نرفتم.شاخه ای رو برداشتم که فقط غنچه داشته باشه.بعد طی یک نتیجه گیری احمقانه معتقد شدم که اگه بخوام میتونم بورس باز قهاری بشم.در بورس هم باید سهامهای معمولی ولی با پتانسیل رو کشف کنی.چون سهامهای در حال رشد قاعدتا دارن به پیک خودشون نزدیک می شن...
از اینکه یک موجود ساکت و بیصدا داره با من در اتاق نفس میکشه احساس آرامش میکنم.انگار صدای بالا رفتن آب از آوندهاش با ضربان فلب من هماهنگی خاصی داره.صدای نفسهای هر دو مونو میشنوم (واو...من این حرفا رو از کجا اوردم!؟!) و شاید امشب رو بتونم راحت بخوابم و
حداقل توی خواب گریه نکنم
آخرش قراره به کجا برسم؟یه کونگ فو کار حرفه ای که بزنه همه رو لت و پار کنه؟یک استاد با n تا مقاله مثل استاد لاشخور خودم که در ازای 500 صفحه ترجمه کتابی در اون سطح اسم من رو تحت عنوان" با همکاری..." روی کتاب بزنه و 80 تومان انعام هم بذاره کف دستم و بعد بفهمم کتابم توی نمایشگاه فروش عالی کرده.یا یک میلیونر دلاری که زمستان رو برای اسکی بره سوئیس...کوههایی که اسمشونو نمیدونم اسکی کنه.من جراتش رو دارم که همچین آدمی بشم ولی دنبال یک نوع احساس رضایت اشباع شدن و پر شدن هستم که اگه به اونجا برسم دیگه هیچ آرزویی ندارم.البته این هم هست که یک آدم مثل من تمام عمر خودشو صرف یک همچین ایده آلی بکنه و بعد ببینه تمام این حرفها...عرفان و متافیزیک و معنا هیچکدوم وجود خارجی نداشته اند واین آدم عین یک احمق بیچاره تمام این مدت فقط با توهمات خودش حال میکرده...چقدر ترسناک!دیگه مغزم گنجایش نداره و دارم منفجر میشم.
چرا هر دفعه اینقدر مینویسم؟انگار بحث جمع و جور نمیشه

let me tell u,there is no purpose in life
life is its own purpose
its not a mean to some end
its an end on to itself...
....
character kills.
the more character u have,
the smaller u have become
character is an armore a round u
it defines u
& every definition is a death
...
OSHO

قورباغه

ایا زندگی مثل یک بازی شطرنج است که اگر مهره ها را منطقی تکان بدهی به نتیجه دلخواه میرسی آنطور که الهی قمشه ای امروز میگفت یا آنطور که من بهش رسیدم یک بازی مار÷له که بر حسب تصادف یکدفعه میری بالا و یکدفعه هم میای ÷ایین.جهان بینی هدفمند یا تصادفی؟مادی یا معنوی؟آیا ما به عنوان جزیی از این سیستم منطقا میتوانیم تفسیری از جهان هستی که بعنوان یک کل ما را احاطه کرده ارائه بدهیم؟خیر.÷س ایا فرقی میکند به کدام جهان بینی معتقد باشیم؟خیر.÷س آیا بهتر نیست به چیزی معتقد باشیم که در واقع به نفعمان باشد؟مثل آن کسی که میگفت:اگر خدا دروغ هم باشد دروغ مفیدی است؟
چشم من بطور ساده فقط یک دتکتور است که طول موج 400 تا 800 را آشکارسازی میکند.اگر سلولهای بینایی من را طوری مهندسی زنتیک کنند که بتواند طول موج 200 تا 400 را هم دریافت کند داده های چشم من هم تغییر کرده و نتیجتا دید من به دنیای اطراف و جهان بینی و حتی فلسفه من به جهان هستی تغییر خواهد کرد.
جدیدا خیلی کنجکاو شده ام که به تفسیر قابل قبولی از کل آنچه که زندگی می نامیم برسم.البته گاهی اوقات هم آنقدر لش میشوم که ترجیح میدهم بجای اینکه به درک قابل قبولی از حقیقت برسم یک شیر کاکائوی دامداران! بخورم با این کیکهای درنا که وسطش کاکائو داره و اینطوری حال بکنم! یا ظهر های تابستان توی استخر روباز نزدیک خانه مان زیر گرمای گس آفتاب شنای قورباغه بروم(چه لذتی!)و هر از گاهی هم بیام بیرون آب و به این فکر کنم که چطوری میتونم اونقدر ÷ولدار بشم که تعطیلات رو بجای استخر دم خونه در جزایر هاوایی بگذرونم!و خلاصه کلی برای خودم خیالبافی کنم...
ترموکبل یعنی چی؟می گفت ترموکوبل بخاریت خراب شده.دادم عوضش کنند و فعلا تنها منبع گرماییم در اتاق یک هیتر کوچکه.
چقدر نوشتم!
اینجا مینویسم که یادم نره: PING

سه شنبه 15 دي

- سلام خوبي؟
- سلام آره شما خوبين؟
- اره .چه خبر؟ چيكار ميكني؟
- ( بي حوصله) شنبه امتحان داريم ...دارم ميخونم (عجب دروغي !) .خبر خاصي نيست
- كي مياي اينجا؟
- نمي دونم. احتمالا برا فرجه ها.
- ديگه چه خبر؟
- (پشت كامپيوتر نشستم و همينطور الكي ور ميرم) هيچي... ميگذره ديگه
- شام خوردي؟
- نه هنوز
- اون مرغاي تو فريزر تموم شدن يا نه؟
- نه هنوز! ميخورمشون كم كم
- پس تو اونجا چي ميخوري؟ميوه ميخوري يا نه؟
- آاااره
- بابات هم دو روزه رفته اراك...نيستش
- (توجهم به يه لينك جلب ميشه. بايد جالب باشه) ا...كه اينطور
- خوب ديگه چي؟
هيجي ....-
- خيلي خوب .كاري نداري؟
نه ديگه...-
- پول مول داري؟
- اره فعلا دارم
- خدا حافظ. ميوه بخوري ها
- باشه ...خداحافظ
- خداحافظ
گفتگوي تلفني من و مادرم همين دو دقيقه پيش
اصلا براي جي به من زنگ ميزنن؟ امشب اصلا حس درس خوندن نيست. كاش حداقل پنج شش تا بوديم كه وقتي يكيمونو ميفرستن شهرستان احساس نكنن نصف زندگيشونو از دست دادن. يك چاي ميريزم براي خودم توي اون فنجاني كه دوستش دارم. ببخشيد من چهار تا حرف كيبورد رو ندارم.اسم اين فنجان رو گذاشته ام بئاتريس! ماجراش بر ميگرده به يك روز از ماه مسخره رمضان كه معلم فرانسه سر كلاس ازم برسيد روزه هستم يا نه؟ خيلي راحت گفتم نه (بچه ها كف كرده بودن ) و با بدبختي حاليش كردم كه به اين چيزا اعتقادي ندارم. بعد استاده گفت كه وقتي پاريس بوده با دختري بسيار زيبا آشنا شده به اسم بئاتريس كه كه بسيار با اخلاق و موقر ولي درعين حال لاييك بوده و خيلي شخصيت جالبي داشته. و بعد به من گفت تو هم حتما تصميم داري مثل بئاتريس لاييك ولي بااخلاق باشي.اين حرف خيلي بهم چسبيد !! و همانشب اسم فنجانم را گذاشم بئاتريس! حالا اين فنجان جه ربطي به اون دختره داشت؟ نمي دانم شايد جون اين فنجان واقعا زيباست و احتمالا گران هم هست. از دكوري جات خانه مان كش رفتم و مادرم داد و بيداد كه اين سرويس شش تايي داشت و تو سرويسش رو ناقص كردي و از اين حرفها.الان شش ساعته كه پشت كامبيتر نشستم پاهام تقريبا بي حس شدن.
از خودم بدم مياد. هيچوقت اينقدر ضعيف نبودم انگار اينهم يك بخش از وجود منه كه تا بحال اجازه بروز و ظهور نداشته. دختري كه حوصله حرف زدن با مادرش رو هم نداره. دختريكه الان يكماهه با يك مانتو و مقنعه دانشگاه ميره چه برسد به آرايش و اين حرفها.دختريكه اين ترم خيلي از كلاساشو به اصطلاح دودر كرده. دوست دارم يك نفر بياد و يك سيلي محكم توي گوشم بزنه و سرم رو بكوبه به ديوار اتاق تا از اين خواب زجرآور زودتر بيدار بشم. فقط زودتر تموم بشه. زودتر تموم بشه...همين

شنبه 12 دي 83




دويستي ميدي ميگن خورد بده صدي ميدي ميگن خورد بده پنجاهي ميدي بازم ميگن خورد بده!!! از راه اهن تا خانه را با يك ماشين لكندي امدم كه نيم ساعت توي راه بودم و آخر هم 1500 ازم گرفت. اونهم توي شهري كه سر تا تهشو برين هزار تومن نميشه. جديدا به اين نتيجه هم رسيدم كه باهاشون بحث نكنم مگه مابين تفاوتش در ماه چقدر ميشه؟ خدايا من رو نجات بده از اين شهر!(همين شهري كه عكسشو مي بينيد)
دو سه تا تجربه جديد:
1- بليط سينما فرهنگ رو بايد از 48 ساعت قبل رزرو كني نه اينكه مثل ... سرت رو بندازي پايين و بري تو و بعدش هم مثل من كنف بشي.
2- اين مزدا 323 ها ترمز خيلي تيزي دارند. اگر در ترافيك پشتشون ايستادي ممكنه اون يكدفعه ترمز كنه ولي تو تا بخواي خودتو جمع و جور كني كار از كار گذشته باشه.
3- اتوبان داراباد يك چند ماهيه كه افتتاح شده كه واقعا ميتوني توش هر چقدر بخواي سرعت بگيري. با 120 ميري و ماشينها خيلي ريلكس از چب و راستت سبقت ميگيرند.
4- يك باروني خيلي فشن خريدم از ميرداماد(تا تهشو بخونيد ديگه) و قاعدتا كلي كيف كردم. بعد با خودم فكر كردم (اتفاقا اصلا به ياد فقير بيجاره ها نيفتادم) كه جقدر ادم حقيري هستم كه با اين جور جيزاذوق زده ميشم بعد به اين نتيجه رسيدم كه منم يك ادم خيلي معمولي و بست هستم مثل بقيه ادمها كه با يكسري جيزهاي خاص مي تونم به هيجان بيام. ما ادمها فقط فكر نمي كنيم ما يك سري غرايزي هم داريم ما گرسنه هم ميشويم ما زناشويي هم ميكنيم و..و..و تصور اين مساله برايم خيلي رنج اور و مضحك و نااميدكننده است.
سي جهل سال ديگه مي خواهم بميرم و هنوز هم نفهميدم كه بالاخره خدايي هست يا نه. فكر مي كنم تا اخر عمرم هم به نتيجه اي نرسم و بايد مثل يك ادم كور به همه حوادث با شك و ترديد نگاه كنم.

يكشنبه 6 دي 83

1- ...اصلا ارزش نوشتن ندارد.بكذريم
2- هيج جيز ترحم برانكيز تر از يك استاد عقده اي نيست
3- "...زن كه زيبايي در جسم او مجسم است جه حاجت به جستجوي زيبايي دارد.زيبايي زنده از هوش بالاتر است زيرا زيبايي مقصود هوش و منبع هنر است.اكر زندكي زيبا بود به هوش احتياجي نداشت ولي اكر همه هوش بود لازم بود براي زيبا شدن بكوشيم..." جمله عجيبيه از كتاب لذات فلسفه كه خيلي سعي مي كنم دركش كنم
4- يك جند روزي ميرم خونه هوايي عوض كنم.و كمي هم جدي تر به زندكيم فكر كنم


marguirete duras Posted by Hello

خدایا مردم از خوشی غم بفرست

عجب آرامشی در این اتاق موج مي زند ! اينجا را دوست دارم چون دست هيچ مزاحمي بهش نميرسد.اخر دنياست.خودم هستم و خودم
زندگيم هر لحظه بیشتر در لجن فرو مي رود.هر روز بي خيالتر و بي تفاوتتر از ديروز.تمام برنامه هايم را گذاشته ام كنار.آخرش كه چی؟فعلابه خودم استراحت اده ام.زندگی قبليم تعطيل شده(تعطيلش كرده ام در واقع)و زندگی جديدي را شروع كرده ام.كه بر سه بايه اصلي استوار است!:اينترنت,افكار منفي و خوابهای سنگين روزانه. كه نوشته بودم شبها خوابم نميبرد...
يك چيزهايي از فيزيك يادم مي ايد...سياهچاله ها كه كود و تاريك و عميق هستند و هر چيزي را ميتوانند به داخل بكشند.زندگيم در شرايط فعلي به يك چنين جيزي تبديل شده.بقول شريعتي انگار "يك نمي دانم چه اي را در يك نمي دانم كجاي دور"جا گذاشته ام.كه حالا بدون آن همه جا تاريك -خالي-سرد و ترسناك به نظر ميرسد.و تا وقتي تكليفم با اين نميدانم چه لعنتي روشن نشود به زندگی مثبت و پر انرزي قبلي با انگيزه هاي جاه طلبانه و خنده دارش برنميكردم.تا يك نوري به نام حكمت در زندگيم روشن نشود ادامه نميدهم
خوشحالم از اينكه ديگر احمق نيستم. خوشحالم از اينكه ديگر با انگيزه هاي احمقانه قبلي براي زندگی تحريك نميشوم. خوشحالم از اينكه به نفع هيج فرد يا سيستمي بيگاري نميكنم. خوشحالم از اينكه دارم خودم را نابود ميكنم. لذت ميبرم. كه بود ميگفت خودكشي يك نوع اعتراض است به قانون خلقت.يك نوع طغيان است
الان ساعت يك شب است و آزاده هنوز خانه نيامده .موبايلش هم خاموش است.احتمالا جايی دزديدنش.نمي دانم


 Posted by Hello


قصر جناب اتاتورك در ساحل درياي سياه در استانبول

حرف اول

شبها زودتر از 4:30ابدا خوابم نمي برد. دايما فكرم مشغول است.امشب فرم بذيرش دانشكاه اينديانا بوليس را بر كردم.همينطوري. كفتم ببينم جه مي شود
به اين نتيجه رسيدم كه خوش شانسي و بد شانسي اوردن من كاملا دوره ايست.حدود 7-8 ماه همه جيز به كامم بيش ميرود و و موفقيت بشت موفقيت مي اورم و بعد 7-8ماه بعدي همه جيز مجددا خراب مي شود.مثلا تا قبل از اينكه از ....خواستكاري كنم همه جيز عالي بود. (ترجمه كتاب نانو تكنولوزي و..)از بعد از ان ماجرا تا قبل از جدي شدن ماجراي تركيه و خانه كرفتن در حال مرك بودم و انصافا دوران سختي را تجربه كردم.(تا حدودا مرداد 83)از مرداد 83كه ماجراي تركيه جدي شد ان ادم خودخواه را فراموش كردم و تمام نيرويم را براي سمينار كذاشتم.از مهر83 كه بشت درب سمينار مانع ورودم شدند تا حدود يك هفته بيش كه ايميل هايدي عزيز دستم رسيد در افسردكي و بي تفاوتي مطلق بودم.و حالا دوباره زندكي دارد روال طبيعيش را بيدا ميكند
نكته ديكري كه كشف كرده ام اينست كه بس از هر شكست در دوره بعد بيروزي بزركتري نصيبم شده و باز در دوره بعد محكمتر زمين خورده ام. و در مجموع سطح و شدت شكست ها و بيروزيهايم بيشتر شده است.فكر مي كنم اين خودش نوعي بينش جديد است كه من به ان رسيده ام
براي بار دوم وبلاك نويسي را شروع مي كنم و مي دانم بعد از مدتي دوباره ولش خواهم كرد فعلا كه حسش هست تا ببينيم جه بيش مي ايد.
اين يك تست است